۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

سازهایتان را بنوازید تا آواز بخوانیم!!

سازهایتان را بنوازید تا آواز بخوانم!
دستهای مشت کرده تان را به اهتزاز در آورید زیرا می خواهم با یاد دوستان شهیدمان که
اژده های شهر را به لرزه در آورد و با دلسوزی به آن نگریست، سرود بخوانم.
سازهایتان را بنوازید تا برای درخت بلند صنوبر با هم آواز بخوانیم.
به یاد آن مرد که دلش به آسمان رسید و دست هایش اقیانوس ها را احاطه می کرد ، آواز بخوانیم. برای ندا و برای آزادی و برای انقلاب ، آواز بخوانیم.
او که به لب های رنگ پریده ی مرگ بوسه زد اما در برابر دهان زندگانی می لرزید.
آواز بخوانیم.
او که با کلامش
آزادی و صلح ، همچون تیرها ی نامریی به جان دد منشان دندان های آنان را فرو ریخت
و به جانشان ترس را مستولی کرد
آواز بخوانیم.
سازهایتان را بر دارید
تا برای جوانان شجاعمان آواز بخوانیم.
آنان که بر تاریکی شورید ند و بر مارهای خفته در میان شهر هامان پا نهادند.
و بر علیه کوتوله ها وخدایان گرسنه که تشنه ی خونمان بودند شوریدند.
و همچون کبوتر سفید با بالهای افراشته ، مزاحم کسی نشدند جز کرکس ها ...
زیرا بالهایشان بزرگ و افتخار آمیز بود و نمی خواستند بر بال داران ضعیف تر
از خویش تنشان یورش برند.
ساز هایتان را بر دارید تا آواز دریا وسیلاب ها را با هم بخوانیم.
دوستان مان مردند و اکنون در جزیره ای فراموش شده در دریا های دور افتاده به
آرامی خفته اند.
کسی که آنها را به قتل رسانده است اکنون در عرش خود بنشسته است.
و جوانان ما در عنفوان جوانی بودند و بهار هنوز هیچ مویی بر صورتشان را
نرویانده بود و تابستان هم در مرغزار جوانی شان مانده بود.
سازها یتان را بر دارید تا با هم آواز بخوانیم.
برای توفان جنگل که شاحه ی خشک را در هم می شکند و دیگر شاخه ها را از برگ تهی
می سازد ، اما ریشه های زنده را برای مکیدن شیر از پستان زمین می فرستد.
سازها یتان را بر دارید تا آواز عشق جاوید را با هم بخوانیم.

سازها یتان را بردارید تا با هم آواز بخوانیم!!!