دست بشر به خون آلوده شد
وقتی قابیل زمان از برادر خود در قربانگاه سیاه کلاغ ها ، هابیل را در خون
غوطه ور کرد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی در سیاهی شب
آواز مرغکان به اسارت گرفته شد
و تن های عریان درختان ، بر تازیانه ی جلادان آشنا می شد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی از عصر حجر تا میانه ی قرن های اخیر
قیمت زمین از خون انسانیت گرانتر می شد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی نا قوس ها برای گیوتین ها
گردن های بشریت را نوازش می کرد ، جهالت نطفه ی ناکام بشریت شد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی از خندق بلا به آن سوی رودخانه ی عدن دجله راَ
آبیاری کرد
جنگ سومری ها با مزدکیان در گرفت.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی برای عبور از خط قرمزها ، دیگر چراغ های سبز در چهار راه ها نیستند.
دست بشر به خون آلوده شد
ودر میان هیچ هیاهویی چماق ها ، جواب سکوت مردم شد ند
و بشر از زیاده خواهی قلب های بی شماری را در خیابانها ی شهر نشانه کرد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی ضحاک پیر
پسرانش را به سرهای بریده ی مردم تشویق می کرد.
وخون مردم را در شیشه.
وباز هیچکس از خواب گران زحمت بر خواستن نداد تا طعم سبزترین
لحظات را در پشت چراغ قرمز بچشد.
و این آیا سرنوشت بشر بود!!! ؟
که دستانش به خون آلوده شد ؟
و...
۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه
۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه
سازهایتان را بنوازید تا آواز بخوانیم!!
سازهایتان را بنوازید تا آواز بخوانم!
دستهای مشت کرده تان را به اهتزاز در آورید زیرا می خواهم با یاد دوستان شهیدمان که
اژده های شهر را به لرزه در آورد و با دلسوزی به آن نگریست، سرود بخوانم.
سازهایتان را بنوازید تا برای درخت بلند صنوبر با هم آواز بخوانیم.
به یاد آن مرد که دلش به آسمان رسید و دست هایش اقیانوس ها را احاطه می کرد ، آواز بخوانیم. برای ندا و برای آزادی و برای انقلاب ، آواز بخوانیم.
او که به لب های رنگ پریده ی مرگ بوسه زد اما در برابر دهان زندگانی می لرزید.
آواز بخوانیم.
او که با کلامش
آزادی و صلح ، همچون تیرها ی نامریی به جان دد منشان دندان های آنان را فرو ریخت
و به جانشان ترس را مستولی کرد
آواز بخوانیم.
سازهایتان را بر دارید
تا برای جوانان شجاعمان آواز بخوانیم.
آنان که بر تاریکی شورید ند و بر مارهای خفته در میان شهر هامان پا نهادند.
و بر علیه کوتوله ها وخدایان گرسنه که تشنه ی خونمان بودند شوریدند.
و همچون کبوتر سفید با بالهای افراشته ، مزاحم کسی نشدند جز کرکس ها ...
زیرا بالهایشان بزرگ و افتخار آمیز بود و نمی خواستند بر بال داران ضعیف تر
از خویش تنشان یورش برند.
ساز هایتان را بر دارید تا آواز دریا وسیلاب ها را با هم بخوانیم.
دوستان مان مردند و اکنون در جزیره ای فراموش شده در دریا های دور افتاده به
آرامی خفته اند.
کسی که آنها را به قتل رسانده است اکنون در عرش خود بنشسته است.
و جوانان ما در عنفوان جوانی بودند و بهار هنوز هیچ مویی بر صورتشان را
نرویانده بود و تابستان هم در مرغزار جوانی شان مانده بود.
سازها یتان را بر دارید تا با هم آواز بخوانیم.
برای توفان جنگل که شاحه ی خشک را در هم می شکند و دیگر شاخه ها را از برگ تهی
می سازد ، اما ریشه های زنده را برای مکیدن شیر از پستان زمین می فرستد.
سازها یتان را بر دارید تا آواز عشق جاوید را با هم بخوانیم.
سازها یتان را بردارید تا با هم آواز بخوانیم!!!
دستهای مشت کرده تان را به اهتزاز در آورید زیرا می خواهم با یاد دوستان شهیدمان که
اژده های شهر را به لرزه در آورد و با دلسوزی به آن نگریست، سرود بخوانم.
سازهایتان را بنوازید تا برای درخت بلند صنوبر با هم آواز بخوانیم.
به یاد آن مرد که دلش به آسمان رسید و دست هایش اقیانوس ها را احاطه می کرد ، آواز بخوانیم. برای ندا و برای آزادی و برای انقلاب ، آواز بخوانیم.
او که به لب های رنگ پریده ی مرگ بوسه زد اما در برابر دهان زندگانی می لرزید.
آواز بخوانیم.
او که با کلامش
آزادی و صلح ، همچون تیرها ی نامریی به جان دد منشان دندان های آنان را فرو ریخت
و به جانشان ترس را مستولی کرد
آواز بخوانیم.
سازهایتان را بر دارید
تا برای جوانان شجاعمان آواز بخوانیم.
آنان که بر تاریکی شورید ند و بر مارهای خفته در میان شهر هامان پا نهادند.
و بر علیه کوتوله ها وخدایان گرسنه که تشنه ی خونمان بودند شوریدند.
و همچون کبوتر سفید با بالهای افراشته ، مزاحم کسی نشدند جز کرکس ها ...
زیرا بالهایشان بزرگ و افتخار آمیز بود و نمی خواستند بر بال داران ضعیف تر
از خویش تنشان یورش برند.
ساز هایتان را بر دارید تا آواز دریا وسیلاب ها را با هم بخوانیم.
دوستان مان مردند و اکنون در جزیره ای فراموش شده در دریا های دور افتاده به
آرامی خفته اند.
کسی که آنها را به قتل رسانده است اکنون در عرش خود بنشسته است.
و جوانان ما در عنفوان جوانی بودند و بهار هنوز هیچ مویی بر صورتشان را
نرویانده بود و تابستان هم در مرغزار جوانی شان مانده بود.
سازها یتان را بر دارید تا با هم آواز بخوانیم.
برای توفان جنگل که شاحه ی خشک را در هم می شکند و دیگر شاخه ها را از برگ تهی
می سازد ، اما ریشه های زنده را برای مکیدن شیر از پستان زمین می فرستد.
سازها یتان را بر دارید تا آواز عشق جاوید را با هم بخوانیم.
سازها یتان را بردارید تا با هم آواز بخوانیم!!!
۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه
بو کن ، بو کن
گل می کرد لبانت ، اگر جواب سلام های مرا می دادی!!
تا با هم از کنار ستاره ها
به بزرگترین پنجره ی آسمان
به چیدن
گلهایی می رفتیم
که زنی در دامانش
می پروراند.
بو کن ، بو کن
تنها چیزی که از تکه های
پاره ی
چادر
مادرم می شنوی
یاس پیر مرده ای است
که شب ها
می درخشد.
۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه
ذهن خاکستری
زمان گذشت
واز خاطرات در هم بر هم
ذهن خاکستری ام یاد اولین برف زمستانی
دستان مرا یخ زد.
خاطره ای پیچید ، در ابهام پیچاپیچ وجودم
یاد سوزاندن درختی افتادم که سال ها پیش می خندید.
یادگاری از یاد های خاطره انگیز
تنها چیزی بود که در شلوغ ترین صف های بی نان
مرا یاد کودکی ام می انداخت.
یادم هست از بزرگترین برف زمستانی
تنها چیزی که نصیب من می شد
گوله ای از کلاف سردر گمی های مادرم بود.
یادم نیست چند سالی می گذرد
فقط می دانم
امروز همان فردایی ست که دیروز منتظرش بودم.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه
صدای شیون می آید ! دستور از بالاست؟
گز مگان در شهر به هراس افتاده اند.
داروغه تیغ از نیام می کشد و به دنبال آدمیت کوچه برزن های شهر را نشان کرده است
کد خدا دستور داده بالاتر از صدای او کسی آوازی ندهد.
مردمان بی هیچ و پوچ
به دنبال هم
میله های زندان را لمس میکنند.
زنان از پس خانه های سرد و یخ زده
دیوارهای زندان را شلاق می زنند.
صدای شیون را می شنوی؟
دستور از بالاست!
انگار کسی از سفره هاشان نانی مطالبه کرده است.
که این گونه بی هیچ مقد مه ای
زنجیرها را به دست و پاها می کوبند.
قرن هاست از دوران رنسانس می گذرد
و جای
زنجیر ها
شلاق ها
و خون های ریخته شده همگان را می آزارد.
بشر به دست خود ، بشریت را شلاق می زند، البته
دستور از بالاست!
و به دستان خود
برادرانش را به سیاه چال می اندازد.
البته دستور از بالاست!
و خواهرانش را
با مجوز
به حرمسراهای قانون می فرستد.
البته دستور از بالاست!
امروز در شهر غوغایی به پا شد!
مکبر از روی رخوت تن
بانگ بر آورد
و هیچ کس را گوش شنید نش نبود.
مردان خواب زده ی پنبه در گوش نان خشک سق می زنند .
و در زیر لوای کد خدا از شوق زنده بودن
برای هم دعای فرج می خوانند.
آدمیت مرده است
صدای شیون می آید.
دستور از بالاست!؟
داروغه تیغ از نیام می کشد و به دنبال آدمیت کوچه برزن های شهر را نشان کرده است
کد خدا دستور داده بالاتر از صدای او کسی آوازی ندهد.
مردمان بی هیچ و پوچ
به دنبال هم
میله های زندان را لمس میکنند.
زنان از پس خانه های سرد و یخ زده
دیوارهای زندان را شلاق می زنند.
صدای شیون را می شنوی؟
دستور از بالاست!
انگار کسی از سفره هاشان نانی مطالبه کرده است.
که این گونه بی هیچ مقد مه ای
زنجیرها را به دست و پاها می کوبند.
قرن هاست از دوران رنسانس می گذرد
و جای
زنجیر ها
شلاق ها
و خون های ریخته شده همگان را می آزارد.
بشر به دست خود ، بشریت را شلاق می زند، البته
دستور از بالاست!
و به دستان خود
برادرانش را به سیاه چال می اندازد.
البته دستور از بالاست!
و خواهرانش را
با مجوز
به حرمسراهای قانون می فرستد.
البته دستور از بالاست!
امروز در شهر غوغایی به پا شد!
مکبر از روی رخوت تن
بانگ بر آورد
و هیچ کس را گوش شنید نش نبود.
مردان خواب زده ی پنبه در گوش نان خشک سق می زنند .
و در زیر لوای کد خدا از شوق زنده بودن
برای هم دعای فرج می خوانند.
آدمیت مرده است
صدای شیون می آید.
دستور از بالاست!؟
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه
آزادی در بند است
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است
و کلاغ های شوم به قار قار افتاده اند
ارواح سرگردان به قبرهای مجهول واژگون می شوند و
اشباح بی پناه به بلندای کوهها سرازیر می شوند.
و خورشید بی هیچ اعتنایی از شرق طلوع می کند .
و در سرازیری جاده ها بی توجه به شیب تندشان
شعاع های نورش را جاری می کند
شاخ و برگ های درختان با نسیم کرشمه بازی می کنند
و مردک دهقان فرسوده و ملول به کنجی چپوق چاق می کند.
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
و خانه های کاه گلی به آوار افتاده اند
پیر زنان گیس های سفید را بر باد شانه می کنند و
آوازهای قدیمی را به یتیم چه های خود تکرار می کنند.
و ماه بی هیچ اساسی از پشت کوهها ستاره ها را روشن می کند.
تا شاید راه از بی راه تشخیص شود.
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
مردی سیه رو ، چرکین مو در پس مردار خانه گریه های مویه کنان را
شماره می کند تا ملحفه ی مرده از آن او شود.
زنی بی صفت ، هوری روی، خود را با قلم های رنگین آشتی می دهد.
و به روندگان لبخند می زند .
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
آزادی در بند است
و مویه ی مادران هیچکس را آزاد نکرده است .
میله های زندان روز شمار مردانی می شود که زنان را در زندان شماره می کنند.
آزادی در بند است.
و روزها شماره شماره شب می شود.
زندگی از حرکت ایستاده است
و
زمان به شماره افتاده است.
آزادی در بند است
و کلاغ ها عدالت را قار قار می کنند.
زمان به شماره افتاده است
و کلاغ های شوم به قار قار افتاده اند
ارواح سرگردان به قبرهای مجهول واژگون می شوند و
اشباح بی پناه به بلندای کوهها سرازیر می شوند.
و خورشید بی هیچ اعتنایی از شرق طلوع می کند .
و در سرازیری جاده ها بی توجه به شیب تندشان
شعاع های نورش را جاری می کند
شاخ و برگ های درختان با نسیم کرشمه بازی می کنند
و مردک دهقان فرسوده و ملول به کنجی چپوق چاق می کند.
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
و خانه های کاه گلی به آوار افتاده اند
پیر زنان گیس های سفید را بر باد شانه می کنند و
آوازهای قدیمی را به یتیم چه های خود تکرار می کنند.
و ماه بی هیچ اساسی از پشت کوهها ستاره ها را روشن می کند.
تا شاید راه از بی راه تشخیص شود.
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
مردی سیه رو ، چرکین مو در پس مردار خانه گریه های مویه کنان را
شماره می کند تا ملحفه ی مرده از آن او شود.
زنی بی صفت ، هوری روی، خود را با قلم های رنگین آشتی می دهد.
و به روندگان لبخند می زند .
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
آزادی در بند است
و مویه ی مادران هیچکس را آزاد نکرده است .
میله های زندان روز شمار مردانی می شود که زنان را در زندان شماره می کنند.
آزادی در بند است.
و روزها شماره شماره شب می شود.
زندگی از حرکت ایستاده است
و
زمان به شماره افتاده است.
آزادی در بند است
و کلاغ ها عدالت را قار قار می کنند.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه
کار ما
این کار ماست!!!
خواهرم بر سر قالی شانه می کوبد.
مادرم بر سر قلاب نگاه ما را می بافد.
و
من گیج در ابهام
واژه ها را می پویم.
پدرم بر سر خانه شعر می نوشد.
وبرادرم بی هیچ نگاهی آواز می خواند.
و من گم کرده ی لغات
در کوچه ها
ترانه می خوانم.َ
خواهرم بر سر قالی شانه می کوبد.
مادرم بر سر قلاب نگاه ما را می بافد.
و
من گیج در ابهام
واژه ها را می پویم.
پدرم بر سر خانه شعر می نوشد.
وبرادرم بی هیچ نگاهی آواز می خواند.
و من گم کرده ی لغات
در کوچه ها
ترانه می خوانم.َ
۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه
تبعيدي
وقتی از کوچه های بهار می گذشتم ، یاد اولین شب تنهایی ، مرا به انتهای
بیداری نزدیک می کرد.
از خواب روشن فرداها بیدار شدم.
دستانم گره کرده بر ابهام
قدم زنان
خودم را در کوچه ای بن بست محبوس کردم.
قار قار
صدای کلاغ های تکرار مرا یاد قنداقی می انداخت
که
سال ها پیش پیراهن تنها ییم بود.
چند سالی می گذشت !
ومن هنوز در کودکی ام
جشن یک سالگی کیک می خوردم؟!!
روزها و شب ها
در خیال پیدا شدن
کوچه های سرد را بالا و پایین می کردم ، که یاد سرودی قدیمی
مرا به خود انگاشت.
همه چیز این خاک را کاویده ام
و
به همراه
آب
و
باد
و
خاک
و
آتش
تبعیدی این زمین شدم .
و
اینجا
بهترین جا برای تنهایی ست.
بیداری نزدیک می کرد.
از خواب روشن فرداها بیدار شدم.
دستانم گره کرده بر ابهام
قدم زنان
خودم را در کوچه ای بن بست محبوس کردم.
قار قار
صدای کلاغ های تکرار مرا یاد قنداقی می انداخت
که
سال ها پیش پیراهن تنها ییم بود.
چند سالی می گذشت !
ومن هنوز در کودکی ام
جشن یک سالگی کیک می خوردم؟!!
روزها و شب ها
در خیال پیدا شدن
کوچه های سرد را بالا و پایین می کردم ، که یاد سرودی قدیمی
مرا به خود انگاشت.
همه چیز این خاک را کاویده ام
و
به همراه
آب
و
باد
و
خاک
و
آتش
تبعیدی این زمین شدم .
و
اینجا
بهترین جا برای تنهایی ست.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه
گاو فرهنگ خانم مرد ؟؟!!
گاو فرهنگ خانم مرد .
چه کسی فکر می کرد ، از مرگ شوهرش غم انگیز تر باشه؟!
گاو فرهنگ خانم مرد .
چه کسی فکر می کرد ، از خرید جهیزیه دخترش بدتر باشه!
گاو فرهنگ خانم مرد .
چه کسی فکر می کرد ، از منگولی پسرش بد تر باشه!
گاو فرهنگ خانم مرد.
چه کسی فکر می کرد ، از نداشتن تلویزیون بد تر باشه!
گاو فرهنگ خانم مرد !
هیچکی فکر نمی کرد از نخورد ن مرغ بریون کسی ناراحت بشه .
ه
گاو فرهنگ خانم مرد !
خبرش برای هیچکس مهم نبود . چون فقط یه گاو که مرده نه چیزی بیش از این !!!
گاو فرهنگ خانم مرد .
کی به بچه منگولش شیر می ده ؟
خودش ؟
شیر خودش سالهاست که خشکیده .
گاو فرهنگ خانم مرد .
کی میاد حوصله اش پر بکنه ؟ ، کی میاد تنهایی ش پر بکنه ؟
گاو فرهنگ خانم مرد .
به اندازه ی مرگ نیاکانم ، گریه گریه ، شیون و زاری کردم .
گاو فرهنگ خانم مرد !
شاید امروز و یا هر سال مانند چنین روزی ، بشریت از خواب عمیق خود بیدار شود
وبا چشمهای اشک آلود در برابر او با یستد و تظاره گر رویاهای بر باد رفته اش شود
من در شب زنده داری می کنم وبه چیزی هایی که نمی شنوم گوش فرا می دهم و به چیزهایی
که نمی بینم خیره می شوم و درباره ی چیز هایی که نمی فهمم می اندیشم و چیزهایی را احساس می کنم که درکش نمی توانم کرد واندوهگین می شوم زیرا اندوه برای من از شادی و سرور مردمان خواب زد ه
با ارزشتر است .
گاو فرهنگ خانم مرد . به همین سادگی می شود در میان سرور دیگران اندوهگین ماند.
مرا از عشق آگاه کنید !
آیا در میان شما کسی هست که با انگشتان عشق ، روح او را لمس کرده باشد!
آیا در میان شما کسی هست که چون دلداده اش او را بخواند ، فرهنگ خانم ، با پسرک منگلش و زندگی گلیم پاره اش و گاو مرده اش .
گاو فرهنگ خانم مرد !
آری عشق یک ضعف غریز یست که از انسان نخستین به ارث برده ایم.
و این ارث بزرگ که با ترس همراه است هیچ کمکی به گاو مرده هیچکس نخواهد کرد .
چه کسی فکر می کرد ، از مرگ شوهرش غم انگیز تر باشه؟!
گاو فرهنگ خانم مرد .
چه کسی فکر می کرد ، از خرید جهیزیه دخترش بدتر باشه!
گاو فرهنگ خانم مرد .
چه کسی فکر می کرد ، از منگولی پسرش بد تر باشه!
گاو فرهنگ خانم مرد.
چه کسی فکر می کرد ، از نداشتن تلویزیون بد تر باشه!
گاو فرهنگ خانم مرد !
هیچکی فکر نمی کرد از نخورد ن مرغ بریون کسی ناراحت بشه .
ه
گاو فرهنگ خانم مرد !
خبرش برای هیچکس مهم نبود . چون فقط یه گاو که مرده نه چیزی بیش از این !!!
گاو فرهنگ خانم مرد .
کی به بچه منگولش شیر می ده ؟
خودش ؟
شیر خودش سالهاست که خشکیده .
گاو فرهنگ خانم مرد .
کی میاد حوصله اش پر بکنه ؟ ، کی میاد تنهایی ش پر بکنه ؟
گاو فرهنگ خانم مرد .
به اندازه ی مرگ نیاکانم ، گریه گریه ، شیون و زاری کردم .
گاو فرهنگ خانم مرد !
شاید امروز و یا هر سال مانند چنین روزی ، بشریت از خواب عمیق خود بیدار شود
وبا چشمهای اشک آلود در برابر او با یستد و تظاره گر رویاهای بر باد رفته اش شود
من در شب زنده داری می کنم وبه چیزی هایی که نمی شنوم گوش فرا می دهم و به چیزهایی
که نمی بینم خیره می شوم و درباره ی چیز هایی که نمی فهمم می اندیشم و چیزهایی را احساس می کنم که درکش نمی توانم کرد واندوهگین می شوم زیرا اندوه برای من از شادی و سرور مردمان خواب زد ه
با ارزشتر است .
گاو فرهنگ خانم مرد . به همین سادگی می شود در میان سرور دیگران اندوهگین ماند.
مرا از عشق آگاه کنید !
آیا در میان شما کسی هست که با انگشتان عشق ، روح او را لمس کرده باشد!
آیا در میان شما کسی هست که چون دلداده اش او را بخواند ، فرهنگ خانم ، با پسرک منگلش و زندگی گلیم پاره اش و گاو مرده اش .
گاو فرهنگ خانم مرد !
آری عشق یک ضعف غریز یست که از انسان نخستین به ارث برده ایم.
و این ارث بزرگ که با ترس همراه است هیچ کمکی به گاو مرده هیچکس نخواهد کرد .
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سهشنبه
بهار
بهار از نغمه خوانی چکاوکان بیدل و اسبان مست و دلهای شوریده جوانه می زند .
زمین در زایش دوباره اش تولدی نو به تن کرده خود را در بزمی شاعرانه در حیطه ی
نقاشان جلوه گر میکند .
سبزی خاطره انگیزی بر پهنای دشت ، خود نمایی میکند .
وبلبلان در عطری خاطره انگیز به ترانه خوانی از سینه های عاشق شان آوازهای قدیمی سر می دهند .
چابکسری حیران ، خیره سری جوان ، در خاطره دخترکی پریشان احوال در خیالات خویش
به رجز خوانی ، جفتک پرانی میکند .
مادیان های مست پا در پا شوره ی رودخانه ها ، کرده و تن سر ما زده را به برف های آب
شده می سپا رند . و اینجا دهقان شب زده در خواب شب پره ها همسر خود را از بالین قحطی زده زمستلن می زداید .
دهقان از پشت پرچین های یخ زده ، ذوب شدن برف ها را به تماشا می ایستد .
چه بهار دل انگیز و زیباییست .
از لابه لای شاخساران زاغک جوان تن به عرض اندام میکند و بالهای سیاه خود را بالا وپایین
میبرد . چه بهار خوش آهنگیست .
پیرزن شوی مرده ، کرسی خانه را ، خانه تکانی میکند . نوه گان همه در انتظار بهار خوش الهان
پیرهگان تنگ را از تن بیرون میکنند و بی مهابا پدر را به سراغ بازارهای در هم برهم شهر میکشانند .
مادر از پس چارقد گل گلی نگاهی به قد و بالی بزان و کودکان خود میاندازد . انگار همهگان را
او زاییده است . و چه مهر بانانه به مرغکان خود دانه می ریزد .
عجب بهار پر بهانه ای .
کد خدای ده با سگان شروع به واق واق میکند تا همه گان قبل از همه او را میمون کنند .
کودکان ده بی هیچ تلنگری به پایین وبالا ی ده چوب سواری میکنند .
بهار ، بهار
چه بهار بی بهاریست .
آیا کس دیگری مانده است ، که از خواب زمستان بر نخو استه است ؟
آیا کس دیگری با زمستان به خواب رفته ، که بر نخواهد خواست ؟
زمین می درخشد این بار بی هیچ منتی و می زاید بی هیچ دردی ، و من ، زمستان زده ی خواب در خوابم و درد میکشم از مردما نی که خود را از خواب بیدار نمی کنند .
اگر زمستان بگوید :
بهار در دل من است ، چه کسی سخن او را باور می کند ؟
در هر بذری اشتیاقی نهفته است . چشمهایتان را به خوبی بگشایید و بنگرید ، عکستان را در همه ی عکسها خوا هید دید ، گوشها یتان را خوب بگشایید و بشنوید ، صدایتان را در همه ی صداها خواهید شنید .
بهار در راه است . بهار در راه است .
سر خوشانه ، مست ، گیج از تمام لغات ، وا مانده از تصویر ،خیالم را به رویا هایم هدیه میکنم
و در بهار ی که می زاید ، زاده می شوم .
چه خوش بهار دل انگیزی وچه بهار خوش دل انگیزی .
از کوچه های سرد بالا وپایین میروم و از بوق نای گلویم فریاد سر می دهم .
که هیهات در چنین بهاری
مردگان بیدارند و بیداران خاموش
و من
مرده اندر خاموش هستم که فریاد بر آوردم .
عشق برزخی ست در بیداری
و رویایی ست در جهنم خواب
۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه
زمستان
در زمستانی سخت که هیچ بری و هیچ باری ز بومی ز برف نبارید
بی مهابا یاد خورشید تابان افتادم .
که بی هیچ منتی بر همگان می تابد .
عشق تنها واژه ای بود که برای مهربانی تابشش سرود م .
امروز دانستم
که نمی توان خورشید ی دوباره ساخت .
پس به رنگ سرخ ، خورشیدی بر سقف کلبه ی گلین خود کشیدم .
اما نمی دانم چگونه می توانم همه مردم را در کلبه کوچک خود جای دهم ،
شاید کسانی در این میان کشته شوند .
آری
زمستان با تمام خاطرات سردش از بوم خانه ی ما در گذر است
و تنها جای پای خیس پسرک ژولیده همسایه دیوار به دیوار ما بود
که از کذر جوب کثیف محله مان جا انداخته بود .
و چه با افتخار فریاد می کشید .
که های همسایگان که سفره هاتان ز نان تهی ست و به دنبا ل تکه گوشتی
از تن همسایه تان می گرد ید .
آفتاب در حال غروبی غمگینا نه است
و
شمایان به دنبال بهانه ای از جای پای من کورسوی خانه تان را از اندک روشنی شب
به انتظار می مانید.
و نان در روغنی سیاه به شکمهای گرسنه فرزندانتان می ریزید .
خورشید در حال مرگی غمگنانه است
سفره اتان را از ابدیت محض بزدایید . وکرمهای درونتان را از پیله های شتک زده برهانید .
آری
خورشید برای روزی دیگر می میرد
وماییم که برای فردایمان از خواب مرگ زده بیدار نخواهیم شد .
بهار نزدیک است .
۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه
دوست من
دوست من!
آنچه می نمایم ، نیستم آنچه هست دردی ست که به تن جامه می کنم .
و تو را هر روز در یادهای خاطره انگیزم نقاشی خواهم کرد .
دوست من !
باد از جانب غروب می وزد ، آری
از جانب غروب می وزد زیرا نمی خواهم بدانی
فکر من به باد نیست که به دریا ست .
شاید آنچیزی که قابل فهم برایم بود دوستی در نگاه های آشنایی ست ، که آموختم
چگونه دیدن را،
و
قلبم را به سوی آتشی کشاندم
چنان که آموختم چگونه دوست داشتن را .
دوست من
وقتی تو به سرزمینی فرا می روی ، من در اعماق سرزمینم فرود می آیم
آن هنگام تو از آن سوی دریا ها ، گذر می کنی و مرا خواهی گفت:
رفیق همراهم وهمدمم
و من نیز
تو را پاسخ خواهم داد :
همد م من ، رفیق همراهم ، زیرا
نمی خواهم تو سرزمینم را ببینی ؟!
سرزمینی پر از درد های بی پایان و آتشگون چون جهنمی سوزان.
نمی خواهم تو را در واپسین لحظات تنها ببینمت
تو حقیقت زیبایی و راستی را دوست می داری و من به خاطر توست که می گویم .
دوست داشتن دوستیمان خوب و پسند یده است ، اما
در دل .
آنچه می نمایم ، نیستم آنچه هست دردی ست که به تن جامه می کنم .
و تو را هر روز در یادهای خاطره انگیزم نقاشی خواهم کرد .
دوست من !
باد از جانب غروب می وزد ، آری
از جانب غروب می وزد زیرا نمی خواهم بدانی
فکر من به باد نیست که به دریا ست .
شاید آنچیزی که قابل فهم برایم بود دوستی در نگاه های آشنایی ست ، که آموختم
چگونه دیدن را،
و
قلبم را به سوی آتشی کشاندم
چنان که آموختم چگونه دوست داشتن را .
دوست من
وقتی تو به سرزمینی فرا می روی ، من در اعماق سرزمینم فرود می آیم
آن هنگام تو از آن سوی دریا ها ، گذر می کنی و مرا خواهی گفت:
رفیق همراهم وهمدمم
و من نیز
تو را پاسخ خواهم داد :
همد م من ، رفیق همراهم ، زیرا
نمی خواهم تو سرزمینم را ببینی ؟!
سرزمینی پر از درد های بی پایان و آتشگون چون جهنمی سوزان.
نمی خواهم تو را در واپسین لحظات تنها ببینمت
تو حقیقت زیبایی و راستی را دوست می داری و من به خاطر توست که می گویم .
دوست داشتن دوستیمان خوب و پسند یده است ، اما
در دل .
۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه
شب
شب از فراسوی کوچه ها گذشت
و
فانوس به دستان در هیاهوی تاریکی ها
به اشتباه
راه را
به بی کسان اشاره می دادند .
شب
از راه رسید
و انگار هیچ کس در خواب شب پره ها
آوازهای قدیمی را زمزمه نکرد .
شب که از راه رسید
ستاره ی من در روشنای ماه گم شد.
و اینبار در چنبره ی پیله ی کودکی ، فرو رفتن
تنها راهی بود
که واژه ها را با هم آشتی می داد.
شب از نیم می گذشت
و خورشید فرداها خود را به خطوط محض روز بعد نزد یک می کرد
و من در چشمانم
به دنبال
کورسوی چراغ شب گردان
نیمه پلکی از روی خشم می بستم
انگار بین روشنی و سیاهی شهر خاموشان
چراغ
خانه ی
نا بینای شهر خود نمایی می کرد
که من به خواب می رفتم .
و
فانوس به دستان در هیاهوی تاریکی ها
به اشتباه
راه را
به بی کسان اشاره می دادند .
شب
از راه رسید
و انگار هیچ کس در خواب شب پره ها
آوازهای قدیمی را زمزمه نکرد .
شب که از راه رسید
ستاره ی من در روشنای ماه گم شد.
و اینبار در چنبره ی پیله ی کودکی ، فرو رفتن
تنها راهی بود
که واژه ها را با هم آشتی می داد.
شب از نیم می گذشت
و خورشید فرداها خود را به خطوط محض روز بعد نزد یک می کرد
و من در چشمانم
به دنبال
کورسوی چراغ شب گردان
نیمه پلکی از روی خشم می بستم
انگار بین روشنی و سیاهی شهر خاموشان
چراغ
خانه ی
نا بینای شهر خود نمایی می کرد
که من به خواب می رفتم .
۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سهشنبه
کلام نمی گوید که جان می گوید...
کلام نمی گوید!
که جان می گوید....
وجود صلح منوط به وجود شناخت از دیگران و پذیرش موجودیت آنان است.
صلح یعنی احترام پایداربه تفاوتها صلح یعنی هرگز تهدید نه نمودن با ارزشترین داریی همه ی
انسانها زندگی نفس زندگی.
ییانیه بدون مرز دعوت می کند .
همه ی ما با هم در مدرسه در عرصه های ورزش و هنر در محافل کارگری در ادارات دولتی و
مکانهای خصوصی دست به فراخوان عمومی ضد جنگ زده و به همه اعلام می کنیم که دیگر نباید زندگی انسانها تهدید شود.
عمل کشتن هیچ گونه توجیه و با لاتر از همه هیچ گونه حقانیت مذهبی ندارد. ادیان بر اساس عشق و گذشت بنیان گذاری شده اند و نیز هیچ گونه توجیه فرهنگی ملی گرایانه یا ایدئولوژیکی هم بر ان نمی تواند وجود داشته باشد. اگر واقعا ارزومندیم جهانی بر خوردار از صلح برای فرزندانمان
به میراث بگذاریم باید با قاطعیت هر چه بیشتر از هر گونه تهدید و از تمامی تهدیدات نسبت به حیات انسانی جلو گیری کنیم. این شرط لازمی است که به واسطه ان می توان فرهنگ جنگ فرهنگ زور فشار سرکوب نابرابری – را به فرهنگ ضد جنگ تغییر شکل داد. فرهنگ صلح
مستلزم گفتگو تحمل و اگاهی از تنوع نا محدود و بشریت است.
ارزشهای اخلاقی که در بیانیه بدون مرز اساس شده است- شامل عدالت آزادی به ویژه آزادی بیان برابری و همبستگی است و تنها از طریق این ارزشهاست که بشریت می تواند از صلح برخوردار
باشد.صلحی که روزانه با آن زندگی می کند صلحی که به معنای خوشبختی است. گفتگو و تحمل قرار نیست صرفا معادل با اطاعت و پذیرش عقاید دیگران باشد.بر عکس گفتگو و تحمل به معنای انتخاب روش جدید زندگی است. راه تازه ی د ستیابی به توافق است بدون هیچ گونه خونریزی هیچ گونه خسارت جانی هیچ گونه خشونت هیچ گونه انحراف و فساد ناشی از جنگ گفتگو و تحمل به معنای دنبال کردن حل و فصل مسالمت آمیز منازعات توام با عزم راسخ و اراده است.
هیچ صلح پایداری نمی تواند بدون توسعه ی پایدار و بدون توسعه ی درون زا از طریق ریشه کردن ناامیدی فقر و طرد فقر از متن جامعه وجود داشته باشد تنها با دادن امکان تصمیم گیری درباره مسائل شخصی به افراد- و بنابراین مسئول سرنوشت خویش بودن انها- است که می توانیم امید را به کاهش مهجرت بی کاری بهبود کیفیت زندگی در مجموعه های کارگری و افراد فقیر
جامعه وجوامع روستایی ودرک این نکته باشیم که صلح محیط زیست دغدغه ی خاطر هر کدام
از ما و همه ی ماست و کمک کنیم کسانی که حکوت می کنند این نکته را درک کنند .
از طریق آموزش و پرورش می توان به صلح توسعه ودموکراسی دست یافت. لیکن تنها با این شرایط که آوزش و پرورش برای همه به وسیله ی همه و با همه باشد. این مسئله اهداء کمک است
و نه مسئله ی فروش نمونه ی اولیه ی یک محصول آموزش و پرورش دستاوردهای روزانه و شخصی است.
از طریق اموزش و آگاهی دادن به سطوح جامعه می توان به طور کلی یعنی جامعه مدنی جامعه نظامی و جوامع کارگری و بازار برای ریشه کن نمودن خشونت پیشگیری کردن از تعارض و
به وجود آوردن فظای ضد جنگ تعلیم داد.
چگونه می توانیم بدون " خلع سلاح کردن" تاریخ و نشان دادن سهم عظیم فلاسفه دانشمندان مخترعان و هنرمندان از مفهوم ذیحق بودن قدرت به ذیقدرت بودن حق حرکت کنیم ؟
فلاکت حاشیه نشینان- وجود کودکان کار- استثمار افراد جوان از طریق اعتیاد – همه وهمه باعث شرمندگی ماست.اما آن دسته از ما که مرفه هستیم و فکر می کنیم حاشیه ای شدن پدیده ای است خارج از جامعه و در زمره ی نگرانی های ما نیست باید دیدگانمان را بگشاییم و توجه کنیم. تمام جامعه باید برای آینده ی مشترکمان در فضای بدون جنگ با یکدیگر همکاری کنیم .
ما چه از این نکته آ گاه باشیم چه نباشیم جهان – جهانی است واحد که برای حفظ فرزندانمان از بلای جنگ باید تلاش گسترده ای برای اطلاع رسانی و آ گاهی سطوح مختلف در ضمینه ی ضد جنگ انجام دهیم و به نسلهای آینده اهمیت دهیم .
از تمام روشنفکران آموزگاران کارگران مجامع ورزشی و گروههای فعال اجتماعی دعوت می شود با یکدیگر برای بلای خانمانسوز جنگ همکاری کرده و به فضای ضد جنگ برای بر قراری
صلح وعدالت بی اندیشند.
که جان می گوید....
وجود صلح منوط به وجود شناخت از دیگران و پذیرش موجودیت آنان است.
صلح یعنی احترام پایداربه تفاوتها صلح یعنی هرگز تهدید نه نمودن با ارزشترین داریی همه ی
انسانها زندگی نفس زندگی.
ییانیه بدون مرز دعوت می کند .
همه ی ما با هم در مدرسه در عرصه های ورزش و هنر در محافل کارگری در ادارات دولتی و
مکانهای خصوصی دست به فراخوان عمومی ضد جنگ زده و به همه اعلام می کنیم که دیگر نباید زندگی انسانها تهدید شود.
عمل کشتن هیچ گونه توجیه و با لاتر از همه هیچ گونه حقانیت مذهبی ندارد. ادیان بر اساس عشق و گذشت بنیان گذاری شده اند و نیز هیچ گونه توجیه فرهنگی ملی گرایانه یا ایدئولوژیکی هم بر ان نمی تواند وجود داشته باشد. اگر واقعا ارزومندیم جهانی بر خوردار از صلح برای فرزندانمان
به میراث بگذاریم باید با قاطعیت هر چه بیشتر از هر گونه تهدید و از تمامی تهدیدات نسبت به حیات انسانی جلو گیری کنیم. این شرط لازمی است که به واسطه ان می توان فرهنگ جنگ فرهنگ زور فشار سرکوب نابرابری – را به فرهنگ ضد جنگ تغییر شکل داد. فرهنگ صلح
مستلزم گفتگو تحمل و اگاهی از تنوع نا محدود و بشریت است.
ارزشهای اخلاقی که در بیانیه بدون مرز اساس شده است- شامل عدالت آزادی به ویژه آزادی بیان برابری و همبستگی است و تنها از طریق این ارزشهاست که بشریت می تواند از صلح برخوردار
باشد.صلحی که روزانه با آن زندگی می کند صلحی که به معنای خوشبختی است. گفتگو و تحمل قرار نیست صرفا معادل با اطاعت و پذیرش عقاید دیگران باشد.بر عکس گفتگو و تحمل به معنای انتخاب روش جدید زندگی است. راه تازه ی د ستیابی به توافق است بدون هیچ گونه خونریزی هیچ گونه خسارت جانی هیچ گونه خشونت هیچ گونه انحراف و فساد ناشی از جنگ گفتگو و تحمل به معنای دنبال کردن حل و فصل مسالمت آمیز منازعات توام با عزم راسخ و اراده است.
هیچ صلح پایداری نمی تواند بدون توسعه ی پایدار و بدون توسعه ی درون زا از طریق ریشه کردن ناامیدی فقر و طرد فقر از متن جامعه وجود داشته باشد تنها با دادن امکان تصمیم گیری درباره مسائل شخصی به افراد- و بنابراین مسئول سرنوشت خویش بودن انها- است که می توانیم امید را به کاهش مهجرت بی کاری بهبود کیفیت زندگی در مجموعه های کارگری و افراد فقیر
جامعه وجوامع روستایی ودرک این نکته باشیم که صلح محیط زیست دغدغه ی خاطر هر کدام
از ما و همه ی ماست و کمک کنیم کسانی که حکوت می کنند این نکته را درک کنند .
از طریق آموزش و پرورش می توان به صلح توسعه ودموکراسی دست یافت. لیکن تنها با این شرایط که آوزش و پرورش برای همه به وسیله ی همه و با همه باشد. این مسئله اهداء کمک است
و نه مسئله ی فروش نمونه ی اولیه ی یک محصول آموزش و پرورش دستاوردهای روزانه و شخصی است.
از طریق اموزش و آگاهی دادن به سطوح جامعه می توان به طور کلی یعنی جامعه مدنی جامعه نظامی و جوامع کارگری و بازار برای ریشه کن نمودن خشونت پیشگیری کردن از تعارض و
به وجود آوردن فظای ضد جنگ تعلیم داد.
چگونه می توانیم بدون " خلع سلاح کردن" تاریخ و نشان دادن سهم عظیم فلاسفه دانشمندان مخترعان و هنرمندان از مفهوم ذیحق بودن قدرت به ذیقدرت بودن حق حرکت کنیم ؟
فلاکت حاشیه نشینان- وجود کودکان کار- استثمار افراد جوان از طریق اعتیاد – همه وهمه باعث شرمندگی ماست.اما آن دسته از ما که مرفه هستیم و فکر می کنیم حاشیه ای شدن پدیده ای است خارج از جامعه و در زمره ی نگرانی های ما نیست باید دیدگانمان را بگشاییم و توجه کنیم. تمام جامعه باید برای آینده ی مشترکمان در فضای بدون جنگ با یکدیگر همکاری کنیم .
ما چه از این نکته آ گاه باشیم چه نباشیم جهان – جهانی است واحد که برای حفظ فرزندانمان از بلای جنگ باید تلاش گسترده ای برای اطلاع رسانی و آ گاهی سطوح مختلف در ضمینه ی ضد جنگ انجام دهیم و به نسلهای آینده اهمیت دهیم .
از تمام روشنفکران آموزگاران کارگران مجامع ورزشی و گروههای فعال اجتماعی دعوت می شود با یکدیگر برای بلای خانمانسوز جنگ همکاری کرده و به فضای ضد جنگ برای بر قراری
صلح وعدالت بی اندیشند.
۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه
دستان آلوده
دستم به خون قلم آلوده است ، من نیز دار زنید.
همراه هیا تی انجمن صفت بیداد گر
فریاد گو
صلح جو
ما را میانه ی این ره دار زنید
آواز صلحمان ، ز کرانه، کرانه شد
گوش های مردم این شهر را دار زنید.
حیف است ، میان این همه بیداد ، که داد است گلوی ما
حلقوم خشک ما نیز دار زنید .
قومی به صف
خلقی به راه
این همه انتظار را دار زنید
از کوچه برزن این شهر هر دم رسد ندا
ما را به هیچ و پوچ
همراه هم دار زنید.
یک سو صدای خنده ی کودک
یک سو صدای شیون مادر ، پدر از راه می رسد
دستان پینه بسته او نیز دار زنید
صف های بی اعتنایی و اعتقاد سست
این مردم گنه نکرده را در دم دار زنید
حیف است از این میانه
خرهای این جماعت مست نیز دار زنید
ار ار کنان همه مست بودند ، ز جام جو
چون یونجه ای ز طایفه ای نیست
بزهای این ده مفلوک نیز ، دار زنید.
هر چند کلاغ ها همه شومند ز دام دار
آنها به جرم بد صدایشان دار زنید.
دستم به خون قلم آلوده است
من نیز دار زنید.
همراه هیا تی انجمن صفت بیداد گر
فریاد گو
صلح جو
ما را میانه ی این ره دار زنید
آواز صلحمان ، ز کرانه، کرانه شد
گوش های مردم این شهر را دار زنید.
حیف است ، میان این همه بیداد ، که داد است گلوی ما
حلقوم خشک ما نیز دار زنید .
قومی به صف
خلقی به راه
این همه انتظار را دار زنید
از کوچه برزن این شهر هر دم رسد ندا
ما را به هیچ و پوچ
همراه هم دار زنید.
یک سو صدای خنده ی کودک
یک سو صدای شیون مادر ، پدر از راه می رسد
دستان پینه بسته او نیز دار زنید
صف های بی اعتنایی و اعتقاد سست
این مردم گنه نکرده را در دم دار زنید
حیف است از این میانه
خرهای این جماعت مست نیز دار زنید
ار ار کنان همه مست بودند ، ز جام جو
چون یونجه ای ز طایفه ای نیست
بزهای این ده مفلوک نیز ، دار زنید.
هر چند کلاغ ها همه شومند ز دام دار
آنها به جرم بد صدایشان دار زنید.
دستم به خون قلم آلوده است
من نیز دار زنید.
۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه
صلح و جنگ
صلح و جنگ
بهار از بهانه می گفت و بهانه از بهار
شکایت از جایی آغاز شد که بهار از بهانه پرسید.
آیا این بار که از کوچه ها و مرغزارها می گذری آیا کودکان را دیده ای
که دست آویز چرخ و چوب وکفش های پاره اند و انگار نمی بینند شکوفه های رنگ در رنگ از بوم نقاشی تصویر شده در خیال ما طبیعت را به کام کشیده است .
بهانه بارها شده بود از این لفظ،؛ گویی احساس نارضایتی کند.
به همین خاطر او را یاد شبانگاهی انداخت که زمستا نیان به انتظارش سرمای سردی را گذراندند؛
سوز سختی بود سرما تا استخوان مجال فکر کردن نمی داد و گویی آخر زمان است که بر خانه های فقرا ندای بهروزی می دهد . که چیزی نمانده که جانتان از دهان خارج شود و ما بیا ییم چون بهار و شما را پر از شکوفه های نارنجی کنیم .
عجب دوره زمانه ایست ؛ مطلب را نخوانده از کوره در می روی و گویی نوبت مرگ خودت رسیده که شکایت به بهانه می بری آنجاست که جز کاغذ پاره ها جایی برای دفن کردن افکار در هم بر هم خاکستری ات نمی یابی که با قلم سرخ شده از کباب روزگار می نویسی .
سه سگ را دیدم در میان واژه ها و کلمات از بهروزی و کامیابی شان و وفایشان به صا حبشان می گفتند.
اولی به سومی پاسخی تجوید گونه از مهر و وفایشان کرد وگفت:
گویی میان ابرها سیر می کنم .
دومی که نا خواسته به میان پریده بود گفت :
چنان واق واق می کنم که گویی در لابه لای چمن زارها ومرغزارها در پی صاحبم به تکه ای از استخوانی گوشت مانده لذت اخروی می برم .
سومین سگ دست و پای خود را شروع به جمع کردن کرد تا عرض اندامی کند وخود را به حاصلضرب دست وپایش کشید تا به دیگران بفهماند ما هم از سر صدقه ای آن استخوانها به چه جبروت و هیکلی دست یافته ایم ؛ که ناگاه صدای شکارچیان سگهای ولگرد به گوش رسید وآن سه؛ که گویی از صلح می گفتند به هراس افتاده در خیابان ها شهر متواری شدند و در هنگام فرار سومین سگ فریاد زد وگفت:
شما را به خدا سوگند ؛ لا اقل به خاطر زندگی تان بدوید .
زیرا تمدن به دنبال ماست!!!
بهار از بهانه می گفت و بهانه از بهار
شکایت از جایی آغاز شد که بهار از بهانه پرسید.
آیا این بار که از کوچه ها و مرغزارها می گذری آیا کودکان را دیده ای
که دست آویز چرخ و چوب وکفش های پاره اند و انگار نمی بینند شکوفه های رنگ در رنگ از بوم نقاشی تصویر شده در خیال ما طبیعت را به کام کشیده است .
بهانه بارها شده بود از این لفظ،؛ گویی احساس نارضایتی کند.
به همین خاطر او را یاد شبانگاهی انداخت که زمستا نیان به انتظارش سرمای سردی را گذراندند؛
سوز سختی بود سرما تا استخوان مجال فکر کردن نمی داد و گویی آخر زمان است که بر خانه های فقرا ندای بهروزی می دهد . که چیزی نمانده که جانتان از دهان خارج شود و ما بیا ییم چون بهار و شما را پر از شکوفه های نارنجی کنیم .
عجب دوره زمانه ایست ؛ مطلب را نخوانده از کوره در می روی و گویی نوبت مرگ خودت رسیده که شکایت به بهانه می بری آنجاست که جز کاغذ پاره ها جایی برای دفن کردن افکار در هم بر هم خاکستری ات نمی یابی که با قلم سرخ شده از کباب روزگار می نویسی .
سه سگ را دیدم در میان واژه ها و کلمات از بهروزی و کامیابی شان و وفایشان به صا حبشان می گفتند.
اولی به سومی پاسخی تجوید گونه از مهر و وفایشان کرد وگفت:
گویی میان ابرها سیر می کنم .
دومی که نا خواسته به میان پریده بود گفت :
چنان واق واق می کنم که گویی در لابه لای چمن زارها ومرغزارها در پی صاحبم به تکه ای از استخوانی گوشت مانده لذت اخروی می برم .
سومین سگ دست و پای خود را شروع به جمع کردن کرد تا عرض اندامی کند وخود را به حاصلضرب دست وپایش کشید تا به دیگران بفهماند ما هم از سر صدقه ای آن استخوانها به چه جبروت و هیکلی دست یافته ایم ؛ که ناگاه صدای شکارچیان سگهای ولگرد به گوش رسید وآن سه؛ که گویی از صلح می گفتند به هراس افتاده در خیابان ها شهر متواری شدند و در هنگام فرار سومین سگ فریاد زد وگفت:
شما را به خدا سوگند ؛ لا اقل به خاطر زندگی تان بدوید .
زیرا تمدن به دنبال ماست!!!
۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سهشنبه
اشکی ولبخندی
اشکی ولبخندی
خورشید می رفت تا شب به بستر شهوت
جامه از تن برون کشد .
که یاد دهقان
او را از رختخواب سنگین کوهی دور کرد
دستش را از لابه لای افق های دور بیرون کشید
تا عرق های خستگی را از پیشانی مرد زن مرده
بزداید .
دهقان می لرزید مبادا
شب به سراغ گندم هایش برود
شب هراس گرگ ها را از زایش دوباره خبر می داد
و
دهقان از مرگ بذرهای خفته در خاک می ترسید
دره ها خاموش
و قالیچه ی کبود زیر پایش
از خون جوین لبریز
لبخندی سرد بر روی لبانش ، جوانه زد .
و دستش را به افق های دور خورشید سپرد .
تا از نور طلایی که به شب می پیوست
نغمه ای تازه کند.
دهقان در هراس شب می لرزید
و
خورشید فرداها با نگاهی قهر آمیز
به بالین شب
شهوت را در آغوش می کشید
که گندم زار
در
خواب ابدی
گل می داد.
خورشید می رفت تا شب به بستر شهوت
جامه از تن برون کشد .
که یاد دهقان
او را از رختخواب سنگین کوهی دور کرد
دستش را از لابه لای افق های دور بیرون کشید
تا عرق های خستگی را از پیشانی مرد زن مرده
بزداید .
دهقان می لرزید مبادا
شب به سراغ گندم هایش برود
شب هراس گرگ ها را از زایش دوباره خبر می داد
و
دهقان از مرگ بذرهای خفته در خاک می ترسید
دره ها خاموش
و قالیچه ی کبود زیر پایش
از خون جوین لبریز
لبخندی سرد بر روی لبانش ، جوانه زد .
و دستش را به افق های دور خورشید سپرد .
تا از نور طلایی که به شب می پیوست
نغمه ای تازه کند.
دهقان در هراس شب می لرزید
و
خورشید فرداها با نگاهی قهر آمیز
به بالین شب
شهوت را در آغوش می کشید
که گندم زار
در
خواب ابدی
گل می داد.
۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه
اهتزاز
قصه های تکرار و مجموعه ای نا خوانده و دل در هراس بیداری
خاموش از نگاهی که هر سو ترانه ای خواند .
آواز می خواندم ودل به روشنای شب سپرده بودم
که به ناگاه، در خلوت ستارگان ، مهتاب روشن تاب شد .
اصرار بر اسرار هویدا
و وهم در تاریکی گنگ و نا آوا.
کلید درب جهنم ، سو سوی آتش دوزخ ، و گدازه های سهمگین در لجنزار خیال
گندابه ی سوختن در پیاله ی مستی
و فریاد های جانسوز از ته چاهی که چشم غرق می شد .
مرا بی سودا بر پایه ی پلکان ترقی ایستاند .
مانند
بلعیدن قطره قطره شیر مادرم
وقتی
ازنردبان کوتاهی دستانم به اهتزاز- گلوی خاموشی را فشرد .
روبروی فرشته ی کوچک سپیدی ، حلقه ای گرد ، سر به درازای آسمان ، بسته به تیرک چوبین صلیب عیسوی
گردن نوازشی از روی مهر می بوسید .
که به ناگاه
از دورترین واژه ها ، صدایی به گوشم رسید .
اینک نوبت توست. که راه رفتن کودکانه را از خطوط ناهمگون آسمان وزمین
به حروف الفبای بهار وتابستان
عاشقانه از قافله ی حیات به گلوی نی لبکی گنگ و خاموش بسپاری .
و بازی های کودکی را دمساز چرخ و چوب و کفشهای پاره کنی .
زندگی ظلمت است
و ملامت کلام افسردگان
مردن در زمین بی جان
و شوق و شور کور کورانه ، بی هدف دنبال نور رفتن .
در خواب می دیدم
افسار گسیخته
از پشت بام خانه ای خشت گلین می خورم .
که به تعبیر ، در ابهام نیم خواب شنیدم
آن کس که نقشی را از خیال خویش بر سنگ مرمر تصویر می کند
از آن کس که زمین را شخم می زند شریف تر است .
و
آن کس که رنگین کمان آسمان را می رباید تا چهره ی انسانی را بر بوم نقاشی تصویر
کند ، از آن کس که برای ما پای افزار چوبین می سازد با ارزشتر است.
من در ابهام نیم خواب
بلکه در بیداری نیم روز می گویم .
باد در گوش بلوط های بلند همان قصه ی شیرینی را حکایت می کند که با تیغ های ظریف وباریک علف می گوید.
خاموش از نگاهی که هر سو ترانه ای خواند .
آواز می خواندم ودل به روشنای شب سپرده بودم
که به ناگاه، در خلوت ستارگان ، مهتاب روشن تاب شد .
اصرار بر اسرار هویدا
و وهم در تاریکی گنگ و نا آوا.
کلید درب جهنم ، سو سوی آتش دوزخ ، و گدازه های سهمگین در لجنزار خیال
گندابه ی سوختن در پیاله ی مستی
و فریاد های جانسوز از ته چاهی که چشم غرق می شد .
مرا بی سودا بر پایه ی پلکان ترقی ایستاند .
مانند
بلعیدن قطره قطره شیر مادرم
وقتی
ازنردبان کوتاهی دستانم به اهتزاز- گلوی خاموشی را فشرد .
روبروی فرشته ی کوچک سپیدی ، حلقه ای گرد ، سر به درازای آسمان ، بسته به تیرک چوبین صلیب عیسوی
گردن نوازشی از روی مهر می بوسید .
که به ناگاه
از دورترین واژه ها ، صدایی به گوشم رسید .
اینک نوبت توست. که راه رفتن کودکانه را از خطوط ناهمگون آسمان وزمین
به حروف الفبای بهار وتابستان
عاشقانه از قافله ی حیات به گلوی نی لبکی گنگ و خاموش بسپاری .
و بازی های کودکی را دمساز چرخ و چوب و کفشهای پاره کنی .
زندگی ظلمت است
و ملامت کلام افسردگان
مردن در زمین بی جان
و شوق و شور کور کورانه ، بی هدف دنبال نور رفتن .
در خواب می دیدم
افسار گسیخته
از پشت بام خانه ای خشت گلین می خورم .
که به تعبیر ، در ابهام نیم خواب شنیدم
آن کس که نقشی را از خیال خویش بر سنگ مرمر تصویر می کند
از آن کس که زمین را شخم می زند شریف تر است .
و
آن کس که رنگین کمان آسمان را می رباید تا چهره ی انسانی را بر بوم نقاشی تصویر
کند ، از آن کس که برای ما پای افزار چوبین می سازد با ارزشتر است.
من در ابهام نیم خواب
بلکه در بیداری نیم روز می گویم .
باد در گوش بلوط های بلند همان قصه ی شیرینی را حکایت می کند که با تیغ های ظریف وباریک علف می گوید.
۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه
نوروز
سال هاست در چنین روزی نه به خاطر روزهایی که خط خورده اند بلکه به خاطر شب هایی که ندیده ام دانه به تسبیه انداختم
سال هاست که در انتظار چنین روزی تمام کلاغ های شوم را شماره شماره می کنم .
سال هاست در چنین روزی رفت وآمد تمام ماشین های دود زا را از دفترچه ی کوچه ی محله مان پاک می کنم .
سال ها ست که در چنین روزی تمام آدمهایی که بی مهابا ، در دل یکدیگر جا خالی میکنندا تک تک می شمارم.
سال هاست که از غمگنانه ترین لحظه ای که انسان با آن زاده می شود ، من هم زاده می شوم .
سال هاست که بی هیچ منتی از دریچه ی کوچک قلبی که هر لحظه امکان ایستادنش در پشت چراغ های قرمز تاپ تاپ میکند ، من تیک تاک می کنم .
و اما سال هاست که من آوازی را در خود زمزمه میکنم که سال هاست آوازش را بادها با خود زمزمه میکنند.
سال هاست که می خواهم در خانه ی تو جا خالی کنم ، ولی سال هاست که تو در خانه ی من جا پر کرده ای .
سال هاست که در انتظار بردن کوچکی از دل تو بی هیچ سهمی در دلم سهمی پر کرده ای .
و امسال نیز که بی هیچ سال گردی ، از سال های پیش می گذرد
من به دنبال سال های پیش می گردم. تو به سال پیش می خندی .
وه که چه سال خوش خرامی ست ، این سال . هر چند که در خانه ها مان نمی بینم آن چند ماهی خوش لباس را در آب ، لیک در خیالم رنگ می بازد آن پولک آفتاب خورده ی قرمز ماهی تنگ
را . و به خودم می گویم
بَه، چه سالی ست این سال .
سال هاست که می گذرد ، و من بی هیچ بهانه ای در انتظار سال بعد به خوش اقبالی خود حساب باز می کنم .
و این سان با هر بهانه ای خود م را به سال بعد سنجاق می کنم .
و آرزوهایم را به هفت سین وصله می کنم .
جهانی عاری از خشونت
بهاری عاری از جنگ
زمینی به وسعت تمام آدم ها
دنیا یی برای کودکان شاد
آسما نی برای مادران پاک
و دشت هایی برای پدران سر سبز .
سال هاست که در انتظار چنین روزی تمام کلاغ های شوم را شماره شماره می کنم .
سال هاست در چنین روزی رفت وآمد تمام ماشین های دود زا را از دفترچه ی کوچه ی محله مان پاک می کنم .
سال ها ست که در چنین روزی تمام آدمهایی که بی مهابا ، در دل یکدیگر جا خالی میکنندا تک تک می شمارم.
سال هاست که از غمگنانه ترین لحظه ای که انسان با آن زاده می شود ، من هم زاده می شوم .
سال هاست که بی هیچ منتی از دریچه ی کوچک قلبی که هر لحظه امکان ایستادنش در پشت چراغ های قرمز تاپ تاپ میکند ، من تیک تاک می کنم .
و اما سال هاست که من آوازی را در خود زمزمه میکنم که سال هاست آوازش را بادها با خود زمزمه میکنند.
سال هاست که می خواهم در خانه ی تو جا خالی کنم ، ولی سال هاست که تو در خانه ی من جا پر کرده ای .
سال هاست که در انتظار بردن کوچکی از دل تو بی هیچ سهمی در دلم سهمی پر کرده ای .
و امسال نیز که بی هیچ سال گردی ، از سال های پیش می گذرد
من به دنبال سال های پیش می گردم. تو به سال پیش می خندی .
وه که چه سال خوش خرامی ست ، این سال . هر چند که در خانه ها مان نمی بینم آن چند ماهی خوش لباس را در آب ، لیک در خیالم رنگ می بازد آن پولک آفتاب خورده ی قرمز ماهی تنگ
را . و به خودم می گویم
بَه، چه سالی ست این سال .
سال هاست که می گذرد ، و من بی هیچ بهانه ای در انتظار سال بعد به خوش اقبالی خود حساب باز می کنم .
و این سان با هر بهانه ای خود م را به سال بعد سنجاق می کنم .
و آرزوهایم را به هفت سین وصله می کنم .
جهانی عاری از خشونت
بهاری عاری از جنگ
زمینی به وسعت تمام آدم ها
دنیا یی برای کودکان شاد
آسما نی برای مادران پاک
و دشت هایی برای پدران سر سبز .
نوروز خوش خرام و دل نشین باد
1388
کارن
1388
کارن
انتظار
اندک اندک صدای گام هایش را می شود شنید.
از فراسوی کوههای به هم گره خورده همچون خیال نیم روز ، آشفته به سنگلاخهای پریشان احوال که در زیر پاهای ناتوان ، سست و فرسوده کسی گام بر میدارد ..
مردی از هزاره ی پیش از میلاد مسیح با تو سخن می گوید ، مردی که سال های هزاره ی پیش
در زیر درختی کهن سال به یادگار آرمید .
و اینک از فراسوی گام های تکرار ، مردی بی نام که نشانش را سالهاست باد با خود برده است با ما به سخن نشسته است .
بادها از لا به لای شاخساران ، از پیچ وتاب دره ها ، از کناره ی رودخانه ها ، از بیشه ها ودشتها آواز او را به ما هدیه خواهد کرد .
ما در روز جاودانگی ترانه اش را با باد خواهیم سرود و از قهقرای این تهی مانده مغز هامان
شعوری دوباره خواهیم یافت .
یادم افتاد دیگر کسی منتظر کسی نخواهد ماند . چرا که تنها چیزی که مردم از یادشان برده اند انتظار است .
یادم افتاد خیلی سالهای پیش در کناره ای ایستادم تا شاید کسی را که دوست میدارمش در کناره ی دیگرم احساس کنم .
ولی اینک سال هاست که از آن روز میگذرد و زیر پاهای من آسفالت سیاهیست که من را یاد پسرک سیاهی می اندازد که سال هاست بابت رنجی که می برد من میگریم .
سال هاست که مادرم را در پی لقمه نانی در کوچه پس کوچه های این شهر گم کرده ام .
وسالهاست اشک شور مادرم مرا یاد آب دریا هایی می اندازد که سالهاست از یاد برده ام که آب دریاها چه رنگی ست و دندانهای دریا را چه کسی می شوید چون مروارید درخشانی در دهان می پروراند .
سا لهاست که در جای خودم قلط می خورم و کسی نیست که به من بیاموزد آفتاب از کدامین سوی می درخشد که پشت بام خانه ی ما بی زرق وبرقش می ماند .
وقتی یاد گذشته های تکرار می افتم سریع به دنبال کتاب تاریخ می روم و تمام دار وندارم را به حراج می گذارم .
حتا کرمی را که سال هاست در وجودم وول وول می خورد .
هه هه
میخندی
سال هاست که از وجود خودم به خنده می افتم چرا که مردم برای من سوگواری می کنند .
و من زمین را که در گرده ی خویش داشتم و عریان بر همه چیز مخندیدم تنها کسی شدم ، که هنوز در همان جای قبلی ام به انتظار نشسته ام .
و به یاد تنها کسی که سال های پیش از میلاد مسیح از هزار سال قبل تر میزیست آوزهای قدیمی را با باد تکرار میکنم .
تا شاید از خواب دیر باز بر خیزد و من را از خواب گرانتر به ترانه ای آواز دهد که باد آنرا با خود برده است.
بهار 1388 / کارن
از فراسوی کوههای به هم گره خورده همچون خیال نیم روز ، آشفته به سنگلاخهای پریشان احوال که در زیر پاهای ناتوان ، سست و فرسوده کسی گام بر میدارد ..
مردی از هزاره ی پیش از میلاد مسیح با تو سخن می گوید ، مردی که سال های هزاره ی پیش
در زیر درختی کهن سال به یادگار آرمید .
و اینک از فراسوی گام های تکرار ، مردی بی نام که نشانش را سالهاست باد با خود برده است با ما به سخن نشسته است .
بادها از لا به لای شاخساران ، از پیچ وتاب دره ها ، از کناره ی رودخانه ها ، از بیشه ها ودشتها آواز او را به ما هدیه خواهد کرد .
ما در روز جاودانگی ترانه اش را با باد خواهیم سرود و از قهقرای این تهی مانده مغز هامان
شعوری دوباره خواهیم یافت .
یادم افتاد دیگر کسی منتظر کسی نخواهد ماند . چرا که تنها چیزی که مردم از یادشان برده اند انتظار است .
یادم افتاد خیلی سالهای پیش در کناره ای ایستادم تا شاید کسی را که دوست میدارمش در کناره ی دیگرم احساس کنم .
ولی اینک سال هاست که از آن روز میگذرد و زیر پاهای من آسفالت سیاهیست که من را یاد پسرک سیاهی می اندازد که سال هاست بابت رنجی که می برد من میگریم .
سال هاست که مادرم را در پی لقمه نانی در کوچه پس کوچه های این شهر گم کرده ام .
وسالهاست اشک شور مادرم مرا یاد آب دریا هایی می اندازد که سالهاست از یاد برده ام که آب دریاها چه رنگی ست و دندانهای دریا را چه کسی می شوید چون مروارید درخشانی در دهان می پروراند .
سا لهاست که در جای خودم قلط می خورم و کسی نیست که به من بیاموزد آفتاب از کدامین سوی می درخشد که پشت بام خانه ی ما بی زرق وبرقش می ماند .
وقتی یاد گذشته های تکرار می افتم سریع به دنبال کتاب تاریخ می روم و تمام دار وندارم را به حراج می گذارم .
حتا کرمی را که سال هاست در وجودم وول وول می خورد .
هه هه
میخندی
سال هاست که از وجود خودم به خنده می افتم چرا که مردم برای من سوگواری می کنند .
و من زمین را که در گرده ی خویش داشتم و عریان بر همه چیز مخندیدم تنها کسی شدم ، که هنوز در همان جای قبلی ام به انتظار نشسته ام .
و به یاد تنها کسی که سال های پیش از میلاد مسیح از هزار سال قبل تر میزیست آوزهای قدیمی را با باد تکرار میکنم .
تا شاید از خواب دیر باز بر خیزد و من را از خواب گرانتر به ترانه ای آواز دهد که باد آنرا با خود برده است.
بهار 1388 / کارن
من زاده ی شهوتم
من زاده ی شهوتم. که انسان زاده ی شهوت است .
ودر این زایش زمین در تقصر خود بهار را بهانه میکند .
من زاده ی شهوتم ، که انسان زاده ی شهوت است .
و چه تقصیر از عذ ر و بهانه ها، که بی اساس است حکمت اشراق .
و این زمانه که بی هیچ انکاری ، سیاه است. و شب که به بستر شهوت ستاره ها را در آغوش می کشد، سیاه است.
با شما به سخن نشسته ام ، گوشهایم را در میان مرغزار ها در کناره ی بیشه ها به امانت
سپرده ام. زیرا می خواهم با قلبم گوش به آ وازهایی دهم که باد آنرا با خود به گوشهایتان
خواهد رسا ند .
من زاده ی شهوتم ، که انسان زاده ی شهوت است .
دیر بازیست ، که به انتظار معجزتی تلخ درکوچه هایی تنگ قلبم را گشاد می کنم .
و از این پایین به نظاره ی مردمی نشسته ام که گویا مردگانند در میان گورهای تنگ
که به دنبال زاده شدن ، دست در گر یبان هوریان بی صفتی میبرند، که جز شهوت
در هم آغوشی اشان چیز دیگری مناظره نمی شود.
من زاده ی شهوتم ، که انسان زاده ی شهوت است .
انسان زاده میشود و قلب من بی سبب به گریه می افتد
و از اشک هایم رود خانه ی خروشا نی از خشم و نفرت کشتزارها را ابیاری میکند .
و بیشه ها را از خونی که انسان جاری میکند لبریز میشود .
به نا گاه یاد قطره قطره خون چکیده شده ای می افتم که از دماغ معلمی فرو افتاد تا به شاگردانش
بفهماند که یک با یک برابر نیست .
من زاده ی شهوتم، که انسا ن زاده ی شهوت است .
شب فرا می رسد .
خواب جامه ی خود را بر صورت زمین انداخت ، با خود گفتم :
دریا همچون کارگری تنهاست که نمی خوابد ، لذا تصمیم گرفتم به سویی بروم .
که از آنجا مه هایی که توده ایی عظیم داشتند به سوی امواج های نا آرامی می آمد ند
که مردی با دستان پینه بسته اش گور های پر خون را از خاک نفرت پر میکرد .
نا گهان سر بر گرداندم و اشباحی را دیدم که در گوشه ایی نشسته بود ند .
آهسته به سوی آنها رفتم گویی در نهاد شان نیرو یی بود که مرا بر خلاف اراده ام به سویشان
جذب می کرد.
نزدیکتر شدم و به صدای یکی از آنها که گویی از اعماق دریا می آمد گوش دادم که می گفت:
زندگی بدون عشق مانند درختی بی شکوفه است .
و عشق بدون زیبایی مانند گلهایی بدون عطر و میوه هایی بی دانه است .
و زیبایی بدون دستلن پینه بسته ای که آنرا آفریده است مانند دهقانی بی زن است .
دومین شبح که صدایش چون شر شر آب پر آوا می نمود گفت:
زندگی بدون شهوت ، مانند سال بی بهار است .
اما شهوت بدون حق ، مانند بهاری ذر بیابانی بی آب و علف است .
زندگی و شهوت و حق سه جزء در یک ذات هستند که از یکدیگر جذا نمی شوند .
و این بار شبح دیگری با صدایی رعد آسا گفت :
زندگی بدون آزادی ، مانند جسم بی روح است .
آزادی بدون اندیشه ، مانند روحی سر گردان است .
زندگی وآزادی و اندیشه سه جزء در یک ذات هستند که هرگز از بین نمی روند .
و آنگاه اشباح از جای خود بر خواستند و با صدایی شگرف گفتند :
عشق، شهوت ، آزادی و آنچه از آنها پدید می آید از مظهر انسان است و در وجدان هوشمند جهان جاری هستند.
چشمهای خود را بستم و به جهان پیرامون خود از درون نگریستم و آنگاه چیزی جز دریاهای مه آلود ندیدم .
و آنگاه بود که از درون فریاد زدم .
من زاده ی شهوتم و انسان زاده ی شهوت است .
ودر این زایش زمین در تقصر خود بهار را بهانه میکند .
من زاده ی شهوتم ، که انسان زاده ی شهوت است .
و چه تقصیر از عذ ر و بهانه ها، که بی اساس است حکمت اشراق .
و این زمانه که بی هیچ انکاری ، سیاه است. و شب که به بستر شهوت ستاره ها را در آغوش می کشد، سیاه است.
با شما به سخن نشسته ام ، گوشهایم را در میان مرغزار ها در کناره ی بیشه ها به امانت
سپرده ام. زیرا می خواهم با قلبم گوش به آ وازهایی دهم که باد آنرا با خود به گوشهایتان
خواهد رسا ند .
من زاده ی شهوتم ، که انسان زاده ی شهوت است .
دیر بازیست ، که به انتظار معجزتی تلخ درکوچه هایی تنگ قلبم را گشاد می کنم .
و از این پایین به نظاره ی مردمی نشسته ام که گویا مردگانند در میان گورهای تنگ
که به دنبال زاده شدن ، دست در گر یبان هوریان بی صفتی میبرند، که جز شهوت
در هم آغوشی اشان چیز دیگری مناظره نمی شود.
من زاده ی شهوتم ، که انسان زاده ی شهوت است .
انسان زاده میشود و قلب من بی سبب به گریه می افتد
و از اشک هایم رود خانه ی خروشا نی از خشم و نفرت کشتزارها را ابیاری میکند .
و بیشه ها را از خونی که انسان جاری میکند لبریز میشود .
به نا گاه یاد قطره قطره خون چکیده شده ای می افتم که از دماغ معلمی فرو افتاد تا به شاگردانش
بفهماند که یک با یک برابر نیست .
من زاده ی شهوتم، که انسا ن زاده ی شهوت است .
شب فرا می رسد .
خواب جامه ی خود را بر صورت زمین انداخت ، با خود گفتم :
دریا همچون کارگری تنهاست که نمی خوابد ، لذا تصمیم گرفتم به سویی بروم .
که از آنجا مه هایی که توده ایی عظیم داشتند به سوی امواج های نا آرامی می آمد ند
که مردی با دستان پینه بسته اش گور های پر خون را از خاک نفرت پر میکرد .
نا گهان سر بر گرداندم و اشباحی را دیدم که در گوشه ایی نشسته بود ند .
آهسته به سوی آنها رفتم گویی در نهاد شان نیرو یی بود که مرا بر خلاف اراده ام به سویشان
جذب می کرد.
نزدیکتر شدم و به صدای یکی از آنها که گویی از اعماق دریا می آمد گوش دادم که می گفت:
زندگی بدون عشق مانند درختی بی شکوفه است .
و عشق بدون زیبایی مانند گلهایی بدون عطر و میوه هایی بی دانه است .
و زیبایی بدون دستلن پینه بسته ای که آنرا آفریده است مانند دهقانی بی زن است .
دومین شبح که صدایش چون شر شر آب پر آوا می نمود گفت:
زندگی بدون شهوت ، مانند سال بی بهار است .
اما شهوت بدون حق ، مانند بهاری ذر بیابانی بی آب و علف است .
زندگی و شهوت و حق سه جزء در یک ذات هستند که از یکدیگر جذا نمی شوند .
و این بار شبح دیگری با صدایی رعد آسا گفت :
زندگی بدون آزادی ، مانند جسم بی روح است .
آزادی بدون اندیشه ، مانند روحی سر گردان است .
زندگی وآزادی و اندیشه سه جزء در یک ذات هستند که هرگز از بین نمی روند .
و آنگاه اشباح از جای خود بر خواستند و با صدایی شگرف گفتند :
عشق، شهوت ، آزادی و آنچه از آنها پدید می آید از مظهر انسان است و در وجدان هوشمند جهان جاری هستند.
چشمهای خود را بستم و به جهان پیرامون خود از درون نگریستم و آنگاه چیزی جز دریاهای مه آلود ندیدم .
و آنگاه بود که از درون فریاد زدم .
من زاده ی شهوتم و انسان زاده ی شهوت است .
اشتراک در:
پستها (Atom)