۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

من زاده ی شهوتم

من زاده ی شهوتم. که انسان زاده ی شهوت است .
ودر این زایش زمین در تقصر خود بهار را بهانه میکند .
من زاده ی شهوتم ، که انسان زاده ی شهوت است .
و چه تقصیر از عذ ر و بهانه ها، که بی اساس است حکمت اشراق .
و این زمانه که بی هیچ انکاری ، سیاه است. و شب که به بستر شهوت ستاره ها را در آغوش می کشد، سیاه است.
با شما به سخن نشسته ام ، گوشهایم را در میان مرغزار ها در کناره ی بیشه ها به امانت
سپرده ام. زیرا می خواهم با قلبم گوش به آ وازهایی دهم که باد آنرا با خود به گوشهایتان
خواهد رسا ند .
من زاده ی شهوتم ، که انسان زاده ی شهوت است .
دیر بازیست ، که به انتظار معجزتی تلخ درکوچه هایی تنگ قلبم را گشاد می کنم .
و از این پایین به نظاره ی مردمی نشسته ام که گویا مردگانند در میان گورهای تنگ
که به دنبال زاده شدن ، دست در گر یبان هوریان بی صفتی میبرند، که جز شهوت
در هم آغوشی اشان چیز دیگری مناظره نمی شود.
من زاده ی شهوتم ، که انسان زاده ی شهوت است .
انسان زاده میشود و قلب من بی سبب به گریه می افتد
و از اشک هایم رود خانه ی خروشا نی از خشم و نفرت کشتزارها را ابیاری میکند .
و بیشه ها را از خونی که انسان جاری میکند لبریز میشود .
به نا گاه یاد قطره قطره خون چکیده شده ای می افتم که از دماغ معلمی فرو افتاد تا به شاگردانش
بفهماند که یک با یک برابر نیست .
من زاده ی شهوتم، که انسا ن زاده ی شهوت است .
شب فرا می رسد .
خواب جامه ی خود را بر صورت زمین انداخت ، با خود گفتم :
دریا همچون کارگری تنهاست که نمی خوابد ، لذا تصمیم گرفتم به سویی بروم .
که از آنجا مه هایی که توده ایی عظیم داشتند به سوی امواج های نا آرامی می آمد ند
که مردی با دستان پینه بسته اش گور های پر خون را از خاک نفرت پر میکرد .
نا گهان سر بر گرداندم و اشباحی را دیدم که در گوشه ایی نشسته بود ند .
آهسته به سوی آنها رفتم گویی در نهاد شان نیرو یی بود که مرا بر خلاف اراده ام به سویشان
جذب می کرد.
نزدیکتر شدم و به صدای یکی از آنها که گویی از اعماق دریا می آمد گوش دادم که می گفت:
زندگی بدون عشق مانند درختی بی شکوفه است .
و عشق بدون زیبایی مانند گلهایی بدون عطر و میوه هایی بی دانه است .
و زیبایی بدون دستلن پینه بسته ای که آنرا آفریده است مانند دهقانی بی زن است .
دومین شبح که صدایش چون شر شر آب پر آوا می نمود گفت:
زندگی بدون شهوت ، مانند سال بی بهار است .
اما شهوت بدون حق ، مانند بهاری ذر بیابانی بی آب و علف است .
زندگی و شهوت و حق سه جزء در یک ذات هستند که از یکدیگر جذا نمی شوند .
و این بار شبح دیگری با صدایی رعد آسا گفت :
زندگی بدون آزادی ، مانند جسم بی روح است .
آزادی بدون اندیشه ، مانند روحی سر گردان است .
زندگی وآزادی و اندیشه سه جزء در یک ذات هستند که هرگز از بین نمی روند .
و آنگاه اشباح از جای خود بر خواستند و با صدایی شگرف گفتند :
عشق، شهوت ، آزادی و آنچه از آنها پدید می آید از مظهر انسان است و در وجدان هوشمند جهان جاری هستند.
چشمهای خود را بستم و به جهان پیرامون خود از درون نگریستم و آنگاه چیزی جز دریاهای مه آلود ندیدم .
و آنگاه بود که از درون فریاد زدم .
من زاده ی شهوتم و انسان زاده ی شهوت است .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر