اشکی ولبخندی
خورشید می رفت تا شب به بستر شهوت
جامه از تن برون کشد .
که یاد دهقان
او را از رختخواب سنگین کوهی دور کرد
دستش را از لابه لای افق های دور بیرون کشید
تا عرق های خستگی را از پیشانی مرد زن مرده
بزداید .
دهقان می لرزید مبادا
شب به سراغ گندم هایش برود
شب هراس گرگ ها را از زایش دوباره خبر می داد
و
دهقان از مرگ بذرهای خفته در خاک می ترسید
دره ها خاموش
و قالیچه ی کبود زیر پایش
از خون جوین لبریز
لبخندی سرد بر روی لبانش ، جوانه زد .
و دستش را به افق های دور خورشید سپرد .
تا از نور طلایی که به شب می پیوست
نغمه ای تازه کند.
دهقان در هراس شب می لرزید
و
خورشید فرداها با نگاهی قهر آمیز
به بالین شب
شهوت را در آغوش می کشید
که گندم زار
در
خواب ابدی
گل می داد.
خورشید می رفت تا شب به بستر شهوت
جامه از تن برون کشد .
که یاد دهقان
او را از رختخواب سنگین کوهی دور کرد
دستش را از لابه لای افق های دور بیرون کشید
تا عرق های خستگی را از پیشانی مرد زن مرده
بزداید .
دهقان می لرزید مبادا
شب به سراغ گندم هایش برود
شب هراس گرگ ها را از زایش دوباره خبر می داد
و
دهقان از مرگ بذرهای خفته در خاک می ترسید
دره ها خاموش
و قالیچه ی کبود زیر پایش
از خون جوین لبریز
لبخندی سرد بر روی لبانش ، جوانه زد .
و دستش را به افق های دور خورشید سپرد .
تا از نور طلایی که به شب می پیوست
نغمه ای تازه کند.
دهقان در هراس شب می لرزید
و
خورشید فرداها با نگاهی قهر آمیز
به بالین شب
شهوت را در آغوش می کشید
که گندم زار
در
خواب ابدی
گل می داد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر