وقتی از کوچه های بهار می گذشتم ، یاد اولین شب تنهایی ، مرا به انتهای
بیداری نزدیک می کرد.
از خواب روشن فرداها بیدار شدم.
دستانم گره کرده بر ابهام
قدم زنان
خودم را در کوچه ای بن بست محبوس کردم.
قار قار
صدای کلاغ های تکرار مرا یاد قنداقی می انداخت
که
سال ها پیش پیراهن تنها ییم بود.
چند سالی می گذشت !
ومن هنوز در کودکی ام
جشن یک سالگی کیک می خوردم؟!!
روزها و شب ها
در خیال پیدا شدن
کوچه های سرد را بالا و پایین می کردم ، که یاد سرودی قدیمی
مرا به خود انگاشت.
همه چیز این خاک را کاویده ام
و
به همراه
آب
و
باد
و
خاک
و
آتش
تبعیدی این زمین شدم .
و
اینجا
بهترین جا برای تنهایی ست.
بیداری نزدیک می کرد.
از خواب روشن فرداها بیدار شدم.
دستانم گره کرده بر ابهام
قدم زنان
خودم را در کوچه ای بن بست محبوس کردم.
قار قار
صدای کلاغ های تکرار مرا یاد قنداقی می انداخت
که
سال ها پیش پیراهن تنها ییم بود.
چند سالی می گذشت !
ومن هنوز در کودکی ام
جشن یک سالگی کیک می خوردم؟!!
روزها و شب ها
در خیال پیدا شدن
کوچه های سرد را بالا و پایین می کردم ، که یاد سرودی قدیمی
مرا به خود انگاشت.
همه چیز این خاک را کاویده ام
و
به همراه
آب
و
باد
و
خاک
و
آتش
تبعیدی این زمین شدم .
و
اینجا
بهترین جا برای تنهایی ست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر