۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

اهتزاز

قصه های تکرار و مجموعه ای نا خوانده و دل در هراس بیداری
خاموش از نگاهی که هر سو ترانه ای خواند .
آواز می خواندم ودل به روشنای شب سپرده بودم
که به ناگاه، در خلوت ستارگان ، مهتاب روشن تاب شد .
اصرار بر اسرار هویدا
و وهم در تاریکی گنگ و نا آوا.
کلید درب جهنم ، سو سوی آتش دوزخ ، و گدازه های سهمگین در لجنزار خیال
گندابه ی سوختن در پیاله ی مستی
و فریاد های جانسوز از ته چاهی که چشم غرق می شد .
مرا بی سودا بر پایه ی پلکان ترقی ایستاند .
مانند
بلعیدن قطره قطره شیر مادرم
وقتی
ازنردبان کوتاهی دستانم به اهتزاز- گلوی خاموشی را فشرد .
روبروی فرشته ی کوچک سپیدی ، حلقه ای گرد ، سر به درازای آسمان ، بسته به تیرک چوبین صلیب عیسوی
گردن نوازشی از روی مهر می بوسید .
که به ناگاه
از دورترین واژه ها ، صدایی به گوشم رسید .
اینک نوبت توست. که راه رفتن کودکانه را از خطوط ناهمگون آسمان وزمین
به حروف الفبای بهار وتابستان
عاشقانه از قافله ی حیات به گلوی نی لبکی گنگ و خاموش بسپاری .
و بازی های کودکی را دمساز چرخ و چوب و کفشهای پاره کنی .
زندگی ظلمت است
و ملامت کلام افسردگان
مردن در زمین بی جان
و شوق و شور کور کورانه ، بی هدف دنبال نور رفتن .
در خواب می دیدم
افسار گسیخته
از پشت بام خانه ای خشت گلین می خورم .
که به تعبیر ، در ابهام نیم خواب شنیدم
آن کس که نقشی را از خیال خویش بر سنگ مرمر تصویر می کند
از آن کس که زمین را شخم می زند شریف تر است .
و
آن کس که رنگین کمان آسمان را می رباید تا چهره ی انسانی را بر بوم نقاشی تصویر
کند ، از آن کس که برای ما پای افزار چوبین می سازد با ارزشتر است.
من در ابهام نیم خواب
بلکه در بیداری نیم روز می گویم .
باد در گوش بلوط های بلند همان قصه ی شیرینی را حکایت می کند که با تیغ های ظریف وباریک علف می گوید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر