در زمستانی سخت که هیچ بری و هیچ باری ز بومی ز برف نبارید
بی مهابا یاد خورشید تابان افتادم .
که بی هیچ منتی بر همگان می تابد .
عشق تنها واژه ای بود که برای مهربانی تابشش سرود م .
امروز دانستم
که نمی توان خورشید ی دوباره ساخت .
پس به رنگ سرخ ، خورشیدی بر سقف کلبه ی گلین خود کشیدم .
اما نمی دانم چگونه می توانم همه مردم را در کلبه کوچک خود جای دهم ،
شاید کسانی در این میان کشته شوند .
آری
زمستان با تمام خاطرات سردش از بوم خانه ی ما در گذر است
و تنها جای پای خیس پسرک ژولیده همسایه دیوار به دیوار ما بود
که از کذر جوب کثیف محله مان جا انداخته بود .
و چه با افتخار فریاد می کشید .
که های همسایگان که سفره هاتان ز نان تهی ست و به دنبا ل تکه گوشتی
از تن همسایه تان می گرد ید .
آفتاب در حال غروبی غمگینا نه است
و
شمایان به دنبال بهانه ای از جای پای من کورسوی خانه تان را از اندک روشنی شب
به انتظار می مانید.
و نان در روغنی سیاه به شکمهای گرسنه فرزندانتان می ریزید .
خورشید در حال مرگی غمگنانه است
سفره اتان را از ابدیت محض بزدایید . وکرمهای درونتان را از پیله های شتک زده برهانید .
آری
خورشید برای روزی دیگر می میرد
وماییم که برای فردایمان از خواب مرگ زده بیدار نخواهیم شد .
بهار نزدیک است .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر