صلح و جنگ
بهار از بهانه می گفت و بهانه از بهار
شکایت از جایی آغاز شد که بهار از بهانه پرسید.
آیا این بار که از کوچه ها و مرغزارها می گذری آیا کودکان را دیده ای
که دست آویز چرخ و چوب وکفش های پاره اند و انگار نمی بینند شکوفه های رنگ در رنگ از بوم نقاشی تصویر شده در خیال ما طبیعت را به کام کشیده است .
بهانه بارها شده بود از این لفظ،؛ گویی احساس نارضایتی کند.
به همین خاطر او را یاد شبانگاهی انداخت که زمستا نیان به انتظارش سرمای سردی را گذراندند؛
سوز سختی بود سرما تا استخوان مجال فکر کردن نمی داد و گویی آخر زمان است که بر خانه های فقرا ندای بهروزی می دهد . که چیزی نمانده که جانتان از دهان خارج شود و ما بیا ییم چون بهار و شما را پر از شکوفه های نارنجی کنیم .
عجب دوره زمانه ایست ؛ مطلب را نخوانده از کوره در می روی و گویی نوبت مرگ خودت رسیده که شکایت به بهانه می بری آنجاست که جز کاغذ پاره ها جایی برای دفن کردن افکار در هم بر هم خاکستری ات نمی یابی که با قلم سرخ شده از کباب روزگار می نویسی .
سه سگ را دیدم در میان واژه ها و کلمات از بهروزی و کامیابی شان و وفایشان به صا حبشان می گفتند.
اولی به سومی پاسخی تجوید گونه از مهر و وفایشان کرد وگفت:
گویی میان ابرها سیر می کنم .
دومی که نا خواسته به میان پریده بود گفت :
چنان واق واق می کنم که گویی در لابه لای چمن زارها ومرغزارها در پی صاحبم به تکه ای از استخوانی گوشت مانده لذت اخروی می برم .
سومین سگ دست و پای خود را شروع به جمع کردن کرد تا عرض اندامی کند وخود را به حاصلضرب دست وپایش کشید تا به دیگران بفهماند ما هم از سر صدقه ای آن استخوانها به چه جبروت و هیکلی دست یافته ایم ؛ که ناگاه صدای شکارچیان سگهای ولگرد به گوش رسید وآن سه؛ که گویی از صلح می گفتند به هراس افتاده در خیابان ها شهر متواری شدند و در هنگام فرار سومین سگ فریاد زد وگفت:
شما را به خدا سوگند ؛ لا اقل به خاطر زندگی تان بدوید .
زیرا تمدن به دنبال ماست!!!
بهار از بهانه می گفت و بهانه از بهار
شکایت از جایی آغاز شد که بهار از بهانه پرسید.
آیا این بار که از کوچه ها و مرغزارها می گذری آیا کودکان را دیده ای
که دست آویز چرخ و چوب وکفش های پاره اند و انگار نمی بینند شکوفه های رنگ در رنگ از بوم نقاشی تصویر شده در خیال ما طبیعت را به کام کشیده است .
بهانه بارها شده بود از این لفظ،؛ گویی احساس نارضایتی کند.
به همین خاطر او را یاد شبانگاهی انداخت که زمستا نیان به انتظارش سرمای سردی را گذراندند؛
سوز سختی بود سرما تا استخوان مجال فکر کردن نمی داد و گویی آخر زمان است که بر خانه های فقرا ندای بهروزی می دهد . که چیزی نمانده که جانتان از دهان خارج شود و ما بیا ییم چون بهار و شما را پر از شکوفه های نارنجی کنیم .
عجب دوره زمانه ایست ؛ مطلب را نخوانده از کوره در می روی و گویی نوبت مرگ خودت رسیده که شکایت به بهانه می بری آنجاست که جز کاغذ پاره ها جایی برای دفن کردن افکار در هم بر هم خاکستری ات نمی یابی که با قلم سرخ شده از کباب روزگار می نویسی .
سه سگ را دیدم در میان واژه ها و کلمات از بهروزی و کامیابی شان و وفایشان به صا حبشان می گفتند.
اولی به سومی پاسخی تجوید گونه از مهر و وفایشان کرد وگفت:
گویی میان ابرها سیر می کنم .
دومی که نا خواسته به میان پریده بود گفت :
چنان واق واق می کنم که گویی در لابه لای چمن زارها ومرغزارها در پی صاحبم به تکه ای از استخوانی گوشت مانده لذت اخروی می برم .
سومین سگ دست و پای خود را شروع به جمع کردن کرد تا عرض اندامی کند وخود را به حاصلضرب دست وپایش کشید تا به دیگران بفهماند ما هم از سر صدقه ای آن استخوانها به چه جبروت و هیکلی دست یافته ایم ؛ که ناگاه صدای شکارچیان سگهای ولگرد به گوش رسید وآن سه؛ که گویی از صلح می گفتند به هراس افتاده در خیابان ها شهر متواری شدند و در هنگام فرار سومین سگ فریاد زد وگفت:
شما را به خدا سوگند ؛ لا اقل به خاطر زندگی تان بدوید .
زیرا تمدن به دنبال ماست!!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر