۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

دوست من

دوست من!
آنچه می نمایم ، نیستم آنچه هست دردی ست که به تن جامه می کنم .
و تو را هر روز در یادهای خاطره انگیزم نقاشی خواهم کرد .
دوست من !
باد از جانب غروب می وزد ، آری
از جانب غروب می وزد زیرا نمی خواهم بدانی
فکر من به باد نیست که به دریا ست .
شاید آنچیزی که قابل فهم برایم بود دوستی در نگاه های آشنایی ست ، که آموختم
چگونه دیدن را،
و
قلبم را به سوی آتشی کشاندم
چنان که آموختم چگونه دوست داشتن را .
دوست من
وقتی تو به سرزمینی فرا می روی ، من در اعماق سرزمینم فرود می آیم
آن هنگام تو از آن سوی دریا ها ، گذر می کنی و مرا خواهی گفت:
رفیق همراهم وهمدمم
و من نیز
تو را پاسخ خواهم داد :
همد م من ، رفیق همراهم ، زیرا
نمی خواهم تو سرزمینم را ببینی ؟!

سرزمینی پر از درد های بی پایان و آتشگون چون جهنمی سوزان.
نمی خواهم تو را در واپسین لحظات تنها ببینمت
تو حقیقت زیبایی و راستی را دوست می داری و من به خاطر توست که می گویم .
دوست داشتن دوستیمان خوب و پسند یده است ، اما
در دل .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر