۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

ذهن خاکستری

زمان گذشت

واز خاطرات در هم بر هم

ذهن خاکستری ام یاد اولین برف زمستانی

دستان مرا یخ زد.

خاطره ای پیچید ، در ابهام پیچاپیچ وجودم

یاد سوزاندن درختی افتادم که سال ها پیش می خندید.

یادگاری از یاد های خاطره انگیز

تنها چیزی بود که در شلوغ ترین صف های بی نان

مرا یاد کودکی ام می انداخت.

یادم هست از بزرگترین برف زمستانی

تنها چیزی که نصیب من می شد

گوله ای از کلاف سردر گمی های مادرم بود.

یادم نیست چند سالی می گذرد

فقط می دانم

امروز همان فردایی ست که دیروز منتظرش بودم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

صدای شیون می آید ! دستور از بالاست؟

گز مگان در شهر به هراس افتاده اند.
داروغه تیغ از نیام می کشد و به دنبال آدمیت کوچه برزن های شهر را نشان کرده است
کد خدا دستور داده بالاتر از صدای او کسی آوازی ندهد.
مردمان بی هیچ و پوچ
به دنبال هم
میله های زندان را لمس میکنند.
زنان از پس خانه های سرد و یخ زده
دیوارهای زندان را شلاق می زنند.
صدای شیون را می شنوی؟
دستور از بالاست!
انگار کسی از سفره هاشان نانی مطالبه کرده است.
که این گونه بی هیچ مقد مه ای
زنجیرها را به دست و پاها می کوبند.
قرن هاست از دوران رنسانس می گذرد
و جای
زنجیر ها
شلاق ها
و خون های ریخته شده همگان را می آزارد.
بشر به دست خود ، بشریت را شلاق می زند، البته
دستور از بالاست!
و به دستان خود
برادرانش را به سیاه چال می اندازد.
البته دستور از بالاست!
و خواهرانش را
با مجوز
به حرمسراهای قانون می فرستد.
البته دستور از بالاست!
امروز در شهر غوغایی به پا شد!
مکبر از روی رخوت تن
بانگ بر آورد
و هیچ کس را گوش شنید نش نبود.
مردان خواب زده ی پنبه در گوش نان خشک سق می زنند .
و در زیر لوای کد خدا از شوق زنده بودن
برای هم دعای فرج می خوانند.
آدمیت مرده است
صدای شیون می آید.
دستور از بالاست!؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

آزادی در بند است

زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است
و کلاغ های شوم به قار قار افتاده اند
ارواح سرگردان به قبرهای مجهول واژگون می شوند و
اشباح بی پناه به بلندای کوهها سرازیر می شوند.
و خورشید بی هیچ اعتنایی از شرق طلوع می کند .
و در سرازیری جاده ها بی توجه به شیب تندشان
شعاع های نورش را جاری می کند
شاخ و برگ های درختان با نسیم کرشمه بازی می کنند
و مردک دهقان فرسوده و ملول به کنجی چپوق چاق می کند.
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
و خانه های کاه گلی به آوار افتاده اند
پیر زنان گیس های سفید را بر باد شانه می کنند و
آوازهای قدیمی را به یتیم چه های خود تکرار می کنند.
و ماه بی هیچ اساسی از پشت کوهها ستاره ها را روشن می کند.
تا شاید راه از بی راه تشخیص شود.
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
مردی سیه رو ، چرکین مو در پس مردار خانه گریه های مویه کنان را
شماره می کند تا ملحفه ی مرده از آن او شود.
زنی بی صفت ، هوری روی، خود را با قلم های رنگین آشتی می دهد.
و به روندگان لبخند می زند .
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
آزادی در بند است
و مویه ی مادران هیچکس را آزاد نکرده است .
میله های زندان روز شمار مردانی می شود که زنان را در زندان شماره می کنند.
آزادی در بند است.
و روزها شماره شماره شب می شود.
زندگی از حرکت ایستاده است
و
زمان به شماره افتاده است.
آزادی در بند است
و کلاغ ها عدالت را قار قار می کنند.