۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

ذهن خاکستری

زمان گذشت

واز خاطرات در هم بر هم

ذهن خاکستری ام یاد اولین برف زمستانی

دستان مرا یخ زد.

خاطره ای پیچید ، در ابهام پیچاپیچ وجودم

یاد سوزاندن درختی افتادم که سال ها پیش می خندید.

یادگاری از یاد های خاطره انگیز

تنها چیزی بود که در شلوغ ترین صف های بی نان

مرا یاد کودکی ام می انداخت.

یادم هست از بزرگترین برف زمستانی

تنها چیزی که نصیب من می شد

گوله ای از کلاف سردر گمی های مادرم بود.

یادم نیست چند سالی می گذرد

فقط می دانم

امروز همان فردایی ست که دیروز منتظرش بودم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر