۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

فاتحه!!!


هر صبح تا به شامگه برای خود فاتحه نذر می کنم!

تا شاید از گوشه کنار این شهر کسی برای پرندگان دلسوزی کند.

آواز خواندن را از زمانی آموختم

که

کلاغ های شهر خاموش مردند.

و آن زمان حس خوبی در گلویم ایجاد شد

صدای کلاغ را در انتهای لوزالمعده خود احساس کردم

و از درون برای شادی آن مرحوم فاتحه سر دادم

و خود را فاتح تمام آوازها نامیدم

سردار . سر دار، کلاغ دم سیاه

غار غار.

این بود امضای بی نشان من در پس نامه هایی که برای معشوقم می نوشتم

فاتحه.

هرصبح تا به شامگه برای خود فاتحه نذر می کنم!

انگشت بر دهان گزیده

اولین یادم را در میان این شهر به یاد در بندترین انسانها

میله های سرد زندان را لمس می کنم.

به ناگه سیلی سردی بر صورت گرمم احساس می کنم.

اعتراف کن!؟

می خوای بهت تجاوز کنیم؟

دارو دسته الوات ها در پشت جنازه ام فاتحه می خوانند.

سیلی دوم مرا به جای خود میخکوب می کند.

کودکی ناشتا بر عرض خیابان در میان شلوغی شهر

حافظ را فاتحه می خواند.

100 تومان !!!

چه گرفتاری سختی ست

زندان انفرادی بدون کتاب و سیگار .

در روز پنجم کم خواهم آورد

خودم را خراب می کنم، به بهانه دیدن آفتاب.

فاتحه ام خوانده است

به تمام چیزهایی که از کودکی خورده ام اعتراف می کنم.

در روز دهم

با سیلی سوم

هنوز تجاوز نشده ام.

فاتحه!!

هر صبح تا به شامگه برای خود فاتحه نذر می کنم.

دیدمش اون تنها کسی بود که می توانست مرا از لابه لای میله های زندان

در آغوش بگیرد!

حس غریبی مرا به او وصل می کند.

درمیان دیوارهای به هم پیوسته سرد و بی روح

آواز غریبه ای گوش مرا به خود نوازش میدهد ، که با خود اینگونه

تلاوت میکرد .

غار غار!!!!

به ناگه ، یاد اولین سرمای زمستان که آواز خواندن را آموختم،افتادم.

که کلاغ پیر همسایه را برای دید زدن از لابه لای پنجره به دیدن موهای باز دختر همسایه ، دوست می داشتم.

فاتحه!!!

این من بودم

که روحم رادر سلول بغل دست زندانی کرده بودم.



شام آورده اند

کتلت سرد و نان خشک

با خود دوباره این ترانه را آواز می خوانم.

فاتحه!!!

آری من مرده بودم .

و تو بر سر قبر خالی من فاتحه می خواندی .

کتلت سرد

نان خشک

و تنها میهمان سفره من

صدای اعتراف همسایه بغل دستیمان بود

که داد می زد

این چه دوره زمانه ایست

کودک وهمسرم از سرما یخ در بهشت می خورند.

و تو در زندان کتلت سرد و نان خشک سق می زنی .

من زیادی زنده مانده ام

شکم سیری ، دهان گشاد و فضول

من زیادی زنده ام

تمام سئوال های کله ام

هر کدام 2 سئوال حبس تعلیقی می خورد.

تا آخر عمر زندان انفرادی

با کتلت سرد

و نان خشک

فاتحه!!!ِ

                            مرداد89

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

شعر

دست بشر به خون آلوده شد
وقتی قابیل زمان از برادر خود در قربانگاه سیاه کلاغ ها ، هابیل را در خون
غوطه ور کرد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی در سیاهی شب
آواز مرغکان به اسارت گرفته شد
و تن های عریان درختان ، بر تازیانه ی جلادان آشنا می شد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی از عصر حجر تا میانه ی قرن های اخیر
قیمت زمین از خون انسانیت گرانتر می شد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی نا قوس ها برای گیوتین ها
گردن های بشریت را نوازش می کرد ، جهالت نطفه ی ناکام بشریت شد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی از خندق بلا به آن سوی رودخانه ی عدن دجله راَ
آبیاری کرد
جنگ سومری ها با مزدکیان در گرفت.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی برای عبور از خط قرمزها ، دیگر چراغ های سبز در چهار راه ها نیستند.
دست بشر به خون آلوده شد
ودر میان هیچ هیاهویی چماق ها ، جواب سکوت مردم شد ند
و بشر از زیاده خواهی قلب های بی شماری را در خیابانها ی شهر نشانه کرد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی ضحاک پیر
پسرانش را به سرهای بریده ی مردم تشویق می کرد.
وخون مردم را در شیشه.
وباز هیچکس از خواب گران زحمت بر خواستن نداد تا طعم سبزترین
لحظات را در پشت چراغ قرمز بچشد.
و این آیا سرنوشت بشر بود!!! ؟
که دستانش به خون آلوده شد ؟
و...

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

سازهایتان را بنوازید تا آواز بخوانیم!!

سازهایتان را بنوازید تا آواز بخوانم!
دستهای مشت کرده تان را به اهتزاز در آورید زیرا می خواهم با یاد دوستان شهیدمان که
اژده های شهر را به لرزه در آورد و با دلسوزی به آن نگریست، سرود بخوانم.
سازهایتان را بنوازید تا برای درخت بلند صنوبر با هم آواز بخوانیم.
به یاد آن مرد که دلش به آسمان رسید و دست هایش اقیانوس ها را احاطه می کرد ، آواز بخوانیم. برای ندا و برای آزادی و برای انقلاب ، آواز بخوانیم.
او که به لب های رنگ پریده ی مرگ بوسه زد اما در برابر دهان زندگانی می لرزید.
آواز بخوانیم.
او که با کلامش
آزادی و صلح ، همچون تیرها ی نامریی به جان دد منشان دندان های آنان را فرو ریخت
و به جانشان ترس را مستولی کرد
آواز بخوانیم.
سازهایتان را بر دارید
تا برای جوانان شجاعمان آواز بخوانیم.
آنان که بر تاریکی شورید ند و بر مارهای خفته در میان شهر هامان پا نهادند.
و بر علیه کوتوله ها وخدایان گرسنه که تشنه ی خونمان بودند شوریدند.
و همچون کبوتر سفید با بالهای افراشته ، مزاحم کسی نشدند جز کرکس ها ...
زیرا بالهایشان بزرگ و افتخار آمیز بود و نمی خواستند بر بال داران ضعیف تر
از خویش تنشان یورش برند.
ساز هایتان را بر دارید تا آواز دریا وسیلاب ها را با هم بخوانیم.
دوستان مان مردند و اکنون در جزیره ای فراموش شده در دریا های دور افتاده به
آرامی خفته اند.
کسی که آنها را به قتل رسانده است اکنون در عرش خود بنشسته است.
و جوانان ما در عنفوان جوانی بودند و بهار هنوز هیچ مویی بر صورتشان را
نرویانده بود و تابستان هم در مرغزار جوانی شان مانده بود.
سازها یتان را بر دارید تا با هم آواز بخوانیم.
برای توفان جنگل که شاحه ی خشک را در هم می شکند و دیگر شاخه ها را از برگ تهی
می سازد ، اما ریشه های زنده را برای مکیدن شیر از پستان زمین می فرستد.
سازها یتان را بر دارید تا آواز عشق جاوید را با هم بخوانیم.

سازها یتان را بردارید تا با هم آواز بخوانیم!!!

۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه

بو کن ، بو کن

گل می کرد لبانت ، اگر جواب سلام های مرا می دادی!!
تا با هم از کنار ستاره ها
به بزرگترین پنجره ی آسمان
به چیدن
گلهایی می رفتیم
که زنی در دامانش
می پروراند.
بو کن ، بو کن
تنها چیزی که از تکه های
پاره ی
چادر
مادرم می شنوی
یاس پیر مرده ای است
که شب ها
می درخشد.

۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

ذهن خاکستری

زمان گذشت

واز خاطرات در هم بر هم

ذهن خاکستری ام یاد اولین برف زمستانی

دستان مرا یخ زد.

خاطره ای پیچید ، در ابهام پیچاپیچ وجودم

یاد سوزاندن درختی افتادم که سال ها پیش می خندید.

یادگاری از یاد های خاطره انگیز

تنها چیزی بود که در شلوغ ترین صف های بی نان

مرا یاد کودکی ام می انداخت.

یادم هست از بزرگترین برف زمستانی

تنها چیزی که نصیب من می شد

گوله ای از کلاف سردر گمی های مادرم بود.

یادم نیست چند سالی می گذرد

فقط می دانم

امروز همان فردایی ست که دیروز منتظرش بودم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

صدای شیون می آید ! دستور از بالاست؟

گز مگان در شهر به هراس افتاده اند.
داروغه تیغ از نیام می کشد و به دنبال آدمیت کوچه برزن های شهر را نشان کرده است
کد خدا دستور داده بالاتر از صدای او کسی آوازی ندهد.
مردمان بی هیچ و پوچ
به دنبال هم
میله های زندان را لمس میکنند.
زنان از پس خانه های سرد و یخ زده
دیوارهای زندان را شلاق می زنند.
صدای شیون را می شنوی؟
دستور از بالاست!
انگار کسی از سفره هاشان نانی مطالبه کرده است.
که این گونه بی هیچ مقد مه ای
زنجیرها را به دست و پاها می کوبند.
قرن هاست از دوران رنسانس می گذرد
و جای
زنجیر ها
شلاق ها
و خون های ریخته شده همگان را می آزارد.
بشر به دست خود ، بشریت را شلاق می زند، البته
دستور از بالاست!
و به دستان خود
برادرانش را به سیاه چال می اندازد.
البته دستور از بالاست!
و خواهرانش را
با مجوز
به حرمسراهای قانون می فرستد.
البته دستور از بالاست!
امروز در شهر غوغایی به پا شد!
مکبر از روی رخوت تن
بانگ بر آورد
و هیچ کس را گوش شنید نش نبود.
مردان خواب زده ی پنبه در گوش نان خشک سق می زنند .
و در زیر لوای کد خدا از شوق زنده بودن
برای هم دعای فرج می خوانند.
آدمیت مرده است
صدای شیون می آید.
دستور از بالاست!؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

آزادی در بند است

زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است
و کلاغ های شوم به قار قار افتاده اند
ارواح سرگردان به قبرهای مجهول واژگون می شوند و
اشباح بی پناه به بلندای کوهها سرازیر می شوند.
و خورشید بی هیچ اعتنایی از شرق طلوع می کند .
و در سرازیری جاده ها بی توجه به شیب تندشان
شعاع های نورش را جاری می کند
شاخ و برگ های درختان با نسیم کرشمه بازی می کنند
و مردک دهقان فرسوده و ملول به کنجی چپوق چاق می کند.
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
و خانه های کاه گلی به آوار افتاده اند
پیر زنان گیس های سفید را بر باد شانه می کنند و
آوازهای قدیمی را به یتیم چه های خود تکرار می کنند.
و ماه بی هیچ اساسی از پشت کوهها ستاره ها را روشن می کند.
تا شاید راه از بی راه تشخیص شود.
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
مردی سیه رو ، چرکین مو در پس مردار خانه گریه های مویه کنان را
شماره می کند تا ملحفه ی مرده از آن او شود.
زنی بی صفت ، هوری روی، خود را با قلم های رنگین آشتی می دهد.
و به روندگان لبخند می زند .
زندگی از حرکت ایستاده است
زمان به شماره افتاده است.
آزادی در بند است
و مویه ی مادران هیچکس را آزاد نکرده است .
میله های زندان روز شمار مردانی می شود که زنان را در زندان شماره می کنند.
آزادی در بند است.
و روزها شماره شماره شب می شود.
زندگی از حرکت ایستاده است
و
زمان به شماره افتاده است.
آزادی در بند است
و کلاغ ها عدالت را قار قار می کنند.