۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

شعر

دست بشر به خون آلوده شد
وقتی قابیل زمان از برادر خود در قربانگاه سیاه کلاغ ها ، هابیل را در خون
غوطه ور کرد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی در سیاهی شب
آواز مرغکان به اسارت گرفته شد
و تن های عریان درختان ، بر تازیانه ی جلادان آشنا می شد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی از عصر حجر تا میانه ی قرن های اخیر
قیمت زمین از خون انسانیت گرانتر می شد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی نا قوس ها برای گیوتین ها
گردن های بشریت را نوازش می کرد ، جهالت نطفه ی ناکام بشریت شد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی از خندق بلا به آن سوی رودخانه ی عدن دجله راَ
آبیاری کرد
جنگ سومری ها با مزدکیان در گرفت.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی برای عبور از خط قرمزها ، دیگر چراغ های سبز در چهار راه ها نیستند.
دست بشر به خون آلوده شد
ودر میان هیچ هیاهویی چماق ها ، جواب سکوت مردم شد ند
و بشر از زیاده خواهی قلب های بی شماری را در خیابانها ی شهر نشانه کرد.
دست بشر به خون آلوده شد
وقتی ضحاک پیر
پسرانش را به سرهای بریده ی مردم تشویق می کرد.
وخون مردم را در شیشه.
وباز هیچکس از خواب گران زحمت بر خواستن نداد تا طعم سبزترین
لحظات را در پشت چراغ قرمز بچشد.
و این آیا سرنوشت بشر بود!!! ؟
که دستانش به خون آلوده شد ؟
و...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر