۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

بهار





بهار از نغمه خوانی چکاوکان بیدل و اسبان مست و دلهای شوریده جوانه می زند .

زمین در زایش دوباره اش تولدی نو به تن کرده خود را در بزمی شاعرانه در حیطه ی

نقاشان جلوه گر میکند .

سبزی خاطره انگیزی بر پهنای دشت ، خود نمایی میکند .

وبلبلان در عطری خاطره انگیز به ترانه خوانی از سینه های عاشق شان آوازهای قدیمی سر می دهند .

چابکسری حیران ، خیره سری جوان ، در خاطره دخترکی پریشان احوال در خیالات خویش

به رجز خوانی ، جفتک پرانی میکند .

مادیان های مست پا در پا شوره ی رودخانه ها ، کرده و تن سر ما زده را به برف های آب

شده می سپا رند . و اینجا دهقان شب زده در خواب شب پره ها همسر خود را از بالین قحطی زده زمستلن می زداید .

دهقان از پشت پرچین های یخ زده ، ذوب شدن برف ها را به تماشا می ایستد .

چه بهار دل انگیز و زیباییست .

از لابه لای شاخساران زاغک جوان تن به عرض اندام میکند و بالهای سیاه خود را بالا وپایین

میبرد . چه بهار خوش آهنگیست .

پیرزن شوی مرده ، کرسی خانه را ، خانه تکانی میکند . نوه گان همه در انتظار بهار خوش الهان

پیرهگان تنگ را از تن بیرون میکنند و بی مهابا پدر را به سراغ بازارهای در هم برهم شهر میکشانند .

مادر از پس چارقد گل گلی نگاهی به قد و بالی بزان و کودکان خود میاندازد . انگار همهگان را

او زاییده است . و چه مهر بانانه به مرغکان خود دانه می ریزد .

عجب بهار پر بهانه ای .

کد خدای ده با سگان شروع به واق واق میکند تا همه گان قبل از همه او را میمون کنند .

کودکان ده بی هیچ تلنگری به پایین وبالا ی ده چوب سواری میکنند .

بهار ، بهار

چه بهار بی بهاریست .

آیا کس دیگری مانده است ، که از خواب زمستان بر نخو استه است ؟

آیا کس دیگری با زمستان به خواب رفته ، که بر نخواهد خواست ؟

زمین می درخشد این بار بی هیچ منتی و می زاید بی هیچ دردی ، و من ، زمستان زده ی خواب در خوابم و درد میکشم از مردما نی که خود را از خواب بیدار نمی کنند .

اگر زمستان بگوید :

بهار در دل من است ، چه کسی سخن او را باور می کند ؟

در هر بذری اشتیاقی نهفته است . چشمهایتان را به خوبی بگشایید و بنگرید ، عکستان را در همه ی عکسها خوا هید دید ، گوشها یتان را خوب بگشایید و بشنوید ، صدایتان را در همه ی صداها خواهید شنید .

بهار در راه است . بهار در راه است .

سر خوشانه ، مست ، گیج از تمام لغات ، وا مانده از تصویر ،خیالم را به رویا هایم هدیه میکنم

و در بهار ی که می زاید ، زاده می شوم .

چه خوش بهار دل انگیزی وچه بهار خوش دل انگیزی .

از کوچه های سرد بالا وپایین میروم و از بوق نای گلویم فریاد سر می دهم .

که هیهات در چنین بهاری

مردگان بیدارند و بیداران خاموش

و من

مرده اندر خاموش هستم که فریاد بر آوردم .

عشق برزخی ست در بیداری

و رویایی ست در جهنم خواب

۲ نظر: