۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

شب

شب از فراسوی کوچه ها گذشت
و
فانوس به دستان در هیاهوی تاریکی ها
به اشتباه
راه را
به بی کسان اشاره می دادند .
شب
از راه رسید
و انگار هیچ کس در خواب شب پره ها
آوازهای قدیمی را زمزمه نکرد .
شب که از راه رسید
ستاره ی من در روشنای ماه گم شد.
و اینبار در چنبره ی پیله ی کودکی ، فرو رفتن
تنها راهی بود
که واژه ها را با هم آشتی می داد.
شب از نیم می گذشت
و خورشید فرداها خود را به خطوط محض روز بعد نزد یک می کرد
و من در چشمانم
به دنبال
کورسوی چراغ شب گردان
نیمه پلکی از روی خشم می بستم
انگار بین روشنی و سیاهی شهر خاموشان
چراغ
خانه ی
نا بینای شهر خود نمایی می کرد
که من به خواب می رفتم .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر